اطلاعاتی در خصوص دین بهاییت

اخبار بهایی و اخبار جامعه بهائیت احکام بهائی آیین بهائی باورهای بهائیون زندانیان بهائی زندانیان بهایی کتب بهائی دانلود آثار بهائی قبله بهاییون قبله بهائیون تقویم بهائی سالنامه بهاییون حضرت بهاء الله حضرت عبدالبهاء شوقی فیس بوک جمهوری اسلامی اعدام خودکشی

آخرين اخبار در خصوص بهاييت در اين وبلاگ

در اين وبلاگ اخبار منتشرشده در فضاي مجازي سريعتر از ديگر سايتها و اپليکيشن ها منتشر مي گردد.

تاريخچه و بيوگرافي بزرگان

کامل ترين تاريخچه بهاييت را از اين وبلاگ بخوانيد

احکام بهايي

احکام در خصوص بهاييت را از قسمت موضوعات مطالعه کنيد

ديانت بهايي

آشنايي کامل با دين بهاييت از طريق اطلاعات مستند درج شده در اين وبلاگ

محبوسين بهايي

آخرين وضعيت محبوسين بهايي و حملات لفظي و يا عملي نظام جمهوري اسلامي به بهاييت در اين وبلاگ

‏نمایش پست‌ها با برچسب باورهای بهائیون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب باورهای بهائیون. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۵

باورهای ﺑﻬﺎﺋﯿﺎن

ﺧﺪاوﻧﺪ و ﺟﻬﺎن ﺧﻠﻘت

ﮐّﻞ ﺷﯽء ﻣﻦ اﻷﺷﯿﺎء ﺑﺎب ﻟﻤﻌﺮﻓﺘﻪ.« )ﻣﻀﻤﻮن ﺑﻪ ﻓﺎرﺳﯽ: ﻫﺮ ﺷﯿﺌﯽ از اﺷﯿﺎء، دری اﺳﺖ ﺑﺮای ﺷﻨﺎﺧﺖ او.(— ﺣﻀﺮت ﺑﻬﺎءاﷲ

آﺛﺎر ﺑﻬﺎﺋﯽ ﺑﯿﺎن ﻣﯽدارﻧﺪ ﮐﻪ اﮔﺮ ﭼﻪ ﺻﻔﺎت اﻟﻬﯽ در ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎت ﺟﻠﻮه ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ، اّﻣﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ، ورای ادراک ﻋﻘﻞ ﻓﺎﻧﯽ آدﻣﯽ اﺳﺖ. در ﻃﻮل ﻗﺮون و اﻋﺼﺎر، ﺧﺪاوﻧﺪ ﺳﻠﺴﻠﻪای از ﭘﯿﺎمآوران اﻟﻬﯽ، ﮐﻪ از آﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﻋﻨﻮان ﻣﻈﺎﻫﺮ ﻇﻬﻮر اﻟﻬﯽ ﯾﺎد ﻣﯽﺷﻮد، ﺑﺮای ﺗﻌﻠﯿﻢ و ﻫﺪاﯾﺖ ﻧﻮع ﺑﺸﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎده اﺳﺖ و از اﯾﻦ ﻃﺮﯾﻖ، ﺗﻮانﻣﻨﺪی ﺟﻤﻌّﯿﺖﻫﺎ را ﺑﺮای ﻣﺸﺎرﮐﺖ در ﭘﯿﺸﺒﺮد ﺗﻤّﺪن ﺑﻪ ﻣﯿﺰاﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺒﻞ از آن ﻣﻤﮑﻦ ﻧﺒﻮده، ﺑﯿﺪار ﺳﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ.

ﻇﻬﻮر اﻟﻬﯽ 
ﺧﺪاوﻧﺪ، ﺧﺎﻟﻖ ﺟﻬﺎن، داﻧﺎ، ﻣﻬﺮﺑﺎن و ﺑﺨﺸﻨﺪه اﺳﺖ. ﻫﻤﺎنﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺧﻮرﺷﯿﺪ ﺑﺮ ﺗﻤﺎم دﻧﯿﺎ ﻣﯽﺗﺎﺑﺪ، ﻧﻮر اﻟﻬﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﺮ ﻫﻤ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎت ﭘﺮﺗﻮ ﻣﯽاﻓﮑﻨﺪ. از ﻃﺮﯾﻖ ﺗﻌﺎﻟﯿﻢ ﻣﻈﺎﻫﺮ ﻇﻬﻮر اﻟﻬﯽ ﻫﻤﭽﻮن ﺣﻀﺮت اﺑﺮاﻫﯿﻢ، ﮐﺮﯾﺸﻨﺎ، زرﺗﺸﺖ، ﻣﻮﺳﯽ، ﺑﻮدا، ﻋﯿﺴﯽ، ﻣﺤّﻤﺪ و در دوران اﺧﯿﺮ ﺣﻀﺮت ﺑﺎب و ﺑﻬﺎءاﷲ، ﺗﻮانﻣﻨﺪیﻫﺎی روﺣﺎﻧﯽ، ﻓﮑﺮی و اﺧﻼﻗﯽ ﻧﻮع ﺑﺸﺮ ﭘﺮورش ﯾﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ.

ﻃﺒﯿﻌﺖ 
 زﯾﺒﺎﯾﯽ، ﻏﻨﺎ و ﺗﻨّﻮع ﻋﺎﻟﻢ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﻫﻤﮕﯽ ﺟﻠﻮهﻫﺎﯾﯽ از ﺻﻔﺎت اﻟﻬﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ در ﻣﺎ اﺣﺘﺮاﻣﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺑﺮﻣﯽاﻧﮕﯿﺰاﻧﻨﺪ. ﻧﻮع اﻧﺴﺎن اﯾﻦ ﺗﻮانﻣﻨﺪی را دارد ﮐﻪ ﺧﻮد را از ﻋﺎﻟﻢ ﻃﺒﯿﻌﺖ رﻫﺎﯾﯽ ﺑﺨﺸﺪ و ﺑﻪ ﻋﻨﻮان اﻣﺎﻧﺘﺪار و ﭘﺸﺘﯿﺒﺎن ﻣﻨﺎﺑﻊ وﺳﯿﻊ اﯾﻦ ﺳّﯿﺎره، ﺑﻪ ﻧﺤﻮی از ﻣﻮاّد ﺧﺎم اﺳﺘﻔﺎده ﺑﻪ ﻋﻤﻞ آورد ﮐﻪ ﺗﻌﺎدل و ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯽ اﯾﻦ ﮐﺮ ﺧﺎﮐﯽ را ﺑﺮ ﻫﻢ ﻧﺰﻧﺪ و در ﭘﯿﺸﺒﺮد ﺗﻤّﺪن ﺳﻬﯿﻢ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺗﻤّﺪﻧﯽ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ در ﺣﺎل ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ  
ﻧﻮع ﺑﺸﺮ، ﭘﺲ از ﮔﺬر از دوران ﻃﻔﻮﻟّﯿﺖ و ﮐﻮدﮐﯽ ﻫﻢاﮐﻨﻮن در آﺳﺘﺎﻧ ﺑﻠﻮغ ﺟﻤﻌﯽ ﻗﺮار دارد؛ دوراﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺸّﺨﺼ ﺑﺎرز آن اﺗّﺤﺎد ﻧﻮع ﺑﺸﺮ در ﭘﺮﺗﻮ ﯾﮏ ﻣﺪﻧّﯿﺖ ﺟﻬﺎﻧﯽ اﺳﺖ. ﻇﻬﻮر ﻣﺪﻧّﯿﺘﯽ ﻣّﺮﻓﻪ از ﻧﻈﺮ ﻣﺎّدی و روﺣﺎﻧﯽ، ﺑﻪ اﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻨﺒ روﺣﺎﻧﯽ و ﺟﻨﺒ ﮐﺎرﺑﺮدی زﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻧﺤﻮی ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻧﻤﺎﯾﺪ.

ﺣﯿﺎت روح

اﮔﺮ ﻗﺪری از زﻻل ﻣﻌﺮﻓﺖ اﻟﻬﯽ ﻣﺮزوق ﺷﻮﯾﺪ، ﻣﯽداﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺣﯿﺎت ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺣﯿﺎت ﻗﻠﺐ اﺳﺖ ﻧﻪ ﺣﯿﺎت ﺟﺴﺪ.— ﺣﻀﺮت ﺑﻬﺎءاﷲ
ﻇﻬﻮر ﺣﻀﺮت ﺑﻬﺎءاﷲ ﺗﺼﺮﯾﺢ ﻣﯽﻧﻤﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﺪف زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ و ﺗﻘّﺮب ﺑﻪ درﮔﺎه اوﺳﺖ. ﻫﻮّﯾﺖ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻣﺎ، روح ﻣﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﻗﻮای ادراک و اﺧﺘﯿﺎرش ﻣﺎ را ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ در اﺻﻼح ﺧﻮد و ﺑﻬﺒﻮد اﺟﺘﻤﺎﻋﻤﺎن ﯾﺎری ﻣﯽدﻫﺪ. ﺣﺮﮐﺖ در ﻣﺴﯿﺮ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﺧﺪا و ﻧﻮع اﻧﺴﺎن ﺑﻪ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽﺑﺨﺸﺪ و ﻣﺎ را ﺑﺮای آن ﻫﻨﮕﺎم آﻣﺎده ﻣﯽﺳﺎزد ﮐﻪ روﺣﻤﺎن از ﺟﺴﻢ ﺟﺪا ﻣﯽﺷﻮد و ﺑﻪ ﺳﻔﺮ اﺑﺪی ﺧﻮد ﺑﻪ ﺳﻮی ﺧﺎﻟﻘﺶ اداﻣﻪ ﻣﯽدﻫﺪ.

در اﯾﻦ ﺑﺨﺶ، ﺑﻪ ﭼﻬﺎر ﻣﻮﺿﻮع ﭘﺮداﺧﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮد. ذﯾﻞ ﻫﺮ ﻋﻨﻮان، ﻣﺠﻤﻮﻋﻪای از ﻣﻘﺎﻻت، ﮔﺰﯾﺪهای از آﺛﺎر ﺑﻬﺎﺋﯽ و ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺑﯿﺸﺘﺮی ﺑﺮای ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺮرﺳﯽ ﻋﻤﯿﻖﺗﺮ ﻫﺮ ﻣﻮﺿﻮع را ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﯽآورد.

روح اﻧﺴﺎﻧﯽ 
 ﻫﺮ اﻧﺴﺎن روح ﺟﺎوداﻧﻪای دارد ﮐﻪ ﻣّﺪت ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ در اﯾﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﺳﯿﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﺑﻌﺪ از آن ﺗﺎ اﺑﺪّﯾﺖ ﺑﻪ ﺳﻮی ﺧﺪا در ﺣﺮﮐﺖ اﺳﺖ. ﻫﺪف زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺗّﺮﻗﯽ روﺣﺎﻧﯽ از ﻃﺮﯾﻖ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﻧﻮع اﻧﺴﺎن اﺳﺖ. از ﻃﺮﯾﻖ ﺧﺪﻣﺖ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺼﺎﺋﺺ اﻟﻬﯽ را ﮐﻪ در زﻧﺪﮔﯽ ﭘﯿﺶ رو ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﻧﯿﺎز دارﯾﻢ، ﮐﺴﺐ ﻣﯽﻧﻤﺎﯾﯿﻢ. ﻧﯿﺎﯾﺶ « دﻋﺎ و ﻣﻨﺎﺟﺎت، ﺗﻤﺮﮐﺰ و ﺗّﻮﺟﻪ، روزه، زﯾﺎرت و ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ دﯾﮕﺮان ﺟﺰﺋﯽ از ذات زﻧﺪﮔﯽ دﯾﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ. از ﻃﺮﯾﻖ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻠﻮهﻫﺎﯾﯽ از روح ﻧﯿﺎﯾﺶ اﺳﺖ ﮐﻪ اﻓﺮاد و ﺟﻮاﻣﻊ ﻣﯽﺗﻮاﻧﻨﺪ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﯽﻫﻤﺘﺎﯾﯽ را ﮐﻪ ﻣﯿﺎن ﭘﺮوردﮔﺎر ﻋﺎﻟﻤﯿﺎن و ﺑﺸﺮ ﺑﺮﻗﺮار اﺳﺖ، اﺳﺘﺤﮑﺎم ﺑﺨﺸﻨﺪ. 

زﻧﺪﮔﯽ ﺳﺮاﺳﺮ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ  
 ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﺪف ﺷﻤﻊ ﻧﻮر ﺑﺨﺸﯿﺪن اﺳﺖ، روح اﻧﺴﺎن ﻧﯿﺰ ﺑﺮای ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ آﻓﺮﯾﺪه ﺷﺪه اﺳﺖ. از ﻃﺮﯾﻖ ﯾﮏ زﻧﺪﮔﯽ ﺳﺮاﺳﺮ ﺧﺪﻣﺖ؛ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻪ در آن وﻗﺖ، ﻧﯿﺮو، داﻧﺶ و ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﺧﻮد را ﺑﻪ دﯾﮕﺮان ﻣﯽﺑﺨﺸﯿﻢ، ﻣﯽﺗﻮاﻧﯿﻢ ﺑﻪ ﻣﺘﻌﺎﻟﯽﺗﺮﯾﻦ ﻫﺪف وﺟﻮدﻣﺎن دﺳﺖ ﯾﺎﺑﯿﻢ.

 ُﺣﺴﻦ اﺧﻼق و رﻓﺘﺎر
  ﭘﺮورش ﺧﺼﺎﺋﺺ روﺣﺎﻧﯽ در اﯾﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺴﺘﻠﺰم ﺗﻬﺬﯾﺐ اﺧﻼق ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻣﺴﺘﻤﺮ ﺑﻪ ﺷﯿﻮهای اﺳﺖ ﮐﻪ اﻋﻤﺎﻟﻤﺎن ﺑﯿﺶ از ﭘﯿﺶ ﺷﺮاﻓﺖ و اﺻﺎﻟﺖ ودﯾﻌﻪ ﮔﺬارده ﺷﺪه در ﻫﺮ ﻓﺮد اﻧﺴﺎﻧﯽ را ﻣﻨﻌﮑﺲ ﺳﺎزد. ﭼﻨﯿﻦ ﺧﺼﺎﺋﺺ روﺣﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺑﺮ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻧﻤﯽآﯾﻨﺪ، ﺑﻠﮑﻪ از ﻃﺮﯾﻖ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ دﯾﮕﺮان ﭘﺮورش ﻣﯽﯾﺎﺑﻨﺪ.

رواﺑﻂ ﺿﺮوری

دﯾﻦ اﷲ و ﻣﺬﻫﺐ اﷲ از ﺑﺮای ﺣﻔﻆ و اّﺗﺤﺎد و اّﺗﻔﺎق و ﻣﺤّﺒﺖ و اﻟﻔﺖ ﻋﺎﻟﻢ اﺳﺖ.«— ﺣﻀﺮت ﺑﻬﺎءاﷲ

ﺗﺤّﻘﻖ اﺻﻞ ﯾﮕﺎﻧﮕﯽ ﻧﻮع اﻧﺴﺎن، ﻫﻤﺰﻣﺎن ﻫﻢ ﻣﻘﺼﺪ و ﻫﻢ اﺻﻞ اﺟﺮاﯾﯽ ﻇﻬﻮر ﺣﻀﺮت ﺑﻬﺎءاﷲ را ﺷﮑﻞ ﻣﯽدﻫﺪ. ﺣﻀﺮت ﺑﻬﺎءاﷲ ﻋﺎﻟﻢ اﻧﺴﺎﻧﯽ را ﺑﺎ ﺑﺪن اﻧﺴﺎن ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﻣﯽﻓﺮﻣﺎﯾﻨﺪ. در ﺑﺪن، ﻣﯿﻠﯿﻮنﻫﺎ ﺳﻠﻮل، در َاﺷﮑﺎل و ﻋﻠﻤﮑﺮدﻫﺎی ﻣﺘﻨّﻮع، ﻫﺮ ﯾﮏ ﻧﻘﺶ ﺧﻮد را در ﺣﻔﻆ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺳﺎﻟﻢ اﯾﻔﺎ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮔﻮﻧﻪ، رواﺑِﻂ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﺑﯿﻦ اﻓﺮاد، ﺟﻮاﻣﻊ و ﻣﺆّﺳﺴﺎت در ﺧﺪﻣﺖ ﺗﺪاوم اﺟﺘﻤﺎع اﺳﺖ و ﭘﯿﺸﺒﺮد ﻣﺪﻧّﯿﺖ را اﻣﮑﺎنﭘﺬﯾﺮ ﻣﯽﺳﺎزد.

ﻓﺮد و اﺟﺘﻤﺎع 
 اﻣﺮوز در ﺑﺮﻫ ﺧﺎﺻﯽ از ﺗﺎرﯾﺦ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽﺑﺮﯾﻢ. ﻫﻤﺰﻣﺎن ﺑﺎ ﮔﺬر ﺑﺸﺮّﯾﺖ از ﮐﻮدﮐﯽ و ﻧﺰدﯾﮏﺷﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﻣﺮﺣﻠ ﺑﻠﻮغ ﺟﻤﻌﯽ، ﻧﯿﺎز ﺑﻪ درﮐﯽ ﺟﺪﯾﺪ از رواﺑﻂ ﺑﯿﻦ ﻓﺮد، ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻣﺆّﺳﺴﺎت اﺟﺘﻤﺎع ﺑﯿﺶ از ﭘﯿﺶ اﻫّﻤّﯿﺖ ﻣﯽﯾﺎﺑﺪ.

ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮاده واﺣﺪ اﻧﺴﺎﻧﯽ
 اﻋﺘﻘﺎد ﺑﻪ اﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤ ﻣﺎ ﻣﺘﻌّﻠﻖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮاد واﺣﺪ اﻧﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ در ﮐﺎﻧﻮن ﺗﻌﺎﻟﯿﻢ ﺑﻬﺎﺋﯽ ﻗﺮاردارد و اﺻﻞ ﯾﮕﺎﻧﮕﯽ ﻧﻮع اﻧﺴﺎن "ﻣﺤﻮر ﺟﻤﯿﻊ ﺗﻌﺎﻟﯿﻢ ﺣﻀﺮت ﺑﻬﺎءاﷲ" را ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽدﻫﺪ. 

ﻧﻈﻢ اداری ﺑﻬﺎﺋﯽ 
 اﻣﻮر ﺟﺎﻣﻌ ﺑﻬﺎﺋﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪای از ﻣﺆّﺳﺴﺎت اداره ﻣﯽﺷﻮد ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺪام ﺣﯿﻄ ﻣﺸﺨﺼﯽ ﺑﺮای اﻗﺪام دارﻧﺪ. اﯾﻦ ﻧﻈﺎم ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﻨﻮان ﻧﻈﻢ اداری ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮد و اﺻﻮﻟﯽ ﮐﻪ آن را ﻫﺪاﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، از آﺛﺎر ﺣﻀﺮت ﺑﻬﺎءاﷲ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ.

صلح عمومی

داﻣﻨه ﺗﻌﺎﻟﯿﻢ ﺣﻀﺮت ﺑﻬﺎءاﷲ ﺑﺴﯿﺎر وﺳﯿﻊ اﺳﺖ و ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎت ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﯽ ﻣﯽﭘﺮدازد؛ از ﺟﻤﻠﻪ ﻣﺎﻫّﯿﺖ و ﻫﺪف ﻇﻬﻮر اﻟﻬﯽ، ﺷﺮاﻓﺖ ذاﺗﯽ ﻧﻮع اﻧﺴﺎن، ﭘﺮورش ﺧﺼﺎﺋﺺ روﺣﺎﻧﯽ و ﺗﻌﺎﻣﻼت ﺑﺸﺮ ﺑﺎ ﻋﺎﻟﻢ ﻃﺒﯿﻌﺖ .آﺛﺎر ﺑﻬﺎﺋﯽ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺣﺎوی اﺷﺎرات ﻣﺘﻌّﺪدی ﺑﻪ ﺻﻠﺢ ﻋﻤﻮﻣﯽ»ﻫﺪف اﻋﻠﯽ و ﻣﻘﺼﺪ اﺳﻨﺎی ﻋﺎﻟﻢ اﻧﺴﺎﻧﯽ« و ﺗﺸﺮﯾﺢ اﺻﻮل اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ آن اﺳﺖ.
در ﻣﯿﺎن اﯾﻦ اﺻﻮل ﻣﯽﺗﻮان ﺑﻪ ﺗﺤّﺮی ﺣﻘﯿﻘﺖ، ﯾﮕﺎﻧﮕﯽ ﻧﻮع اﻧﺴﺎن ﻛﻪ اﺻﻞ ﻣﺤﻮری آﺋﯿﻦ ﺑﻬﺎﺋﯽ اﺳﺖ، رﻓﻊ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﻌّﺼﺒﺎت، ﺗﻄﺎﺑﻖ ﻋﻠﻢ و دﯾﻦ، ﺑﺮاﺑﺮی زن و ﻣﺮد ﺑﻪ ﻋﻨﻮان دو ﺑﺎﻟﯽ ﻛﻪ ﭘﺮﻧﺪ ﻋﺎﻟﻢ اﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ واﺳﻄ آﻧﻬﺎ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﭘﺮواز اﺳﺖ، ﺗﺮوﯾﺞ ﺗﻌﻠﯿﻢ و ﺗﺮﺑﯿﺖ اﺟﺒﺎری، ﮔﺰﯾﻨﺶ ﯾﻚ زﺑﺎن واﺣﺪ ﺟﻬﺎﻧﯽ، رﻓﻊ ﻓﻘﺮ ﻓﺎﺣﺶ و ﺛﺮوت ﻣﻔﺮط، ﺗﺄﺳﯿﺲ ﯾﮏ ﻣﺤﻜﻤ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﺮای رﻓﻊ اﺧﺘﻼﻓﺎت ﻣﯿﺎن ﻣّﻠﺖﻫﺎ و ﭘﺬﯾﺮش ﻋﺪاﻟﺖ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان اﺻﻞ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺮ اﻣﻮر اﻧﺴﺎﻧﯽ اﺷﺎره ﻛﺮد. اﯾﻦ اﺻﻮل ﺑﺮای ﺑﻬﺎﺋﯿﺎن ﺻﺮﻓًﺎ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪای آرﻣﺎنﻫﺎی ﻣﺒﻬﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮای اﻓﺮاد ، ﺟﻮاﻣﻊ و ﻣﺆّﺳﺴﺎت اﻫّﻤّﯿﺖ ﮐﺎرﺑﺮدی و ﻓﻮری دارﻧﺪ.
ﻣﯿﻼدی( ، ﺑﯿﺖ اﻟﻌﺪل اﻋﻈﻢ ﭘﯿﺎﻣﯽ ﺑﺎ ﻣﻮﺿﻮع ﺻﻠﺢ١٩٨۵ ه.ش. )اﻛﺘﺒﺮ ١٣۶۴در آﺑﺎن ﻣﺎه ﺳﺎل ﻋﻤﻮﻣﯽ و ﺑﺎ ﻧﺎم "وﻋﺪ ﺻﻠﺢ ﺟﻬﺎﻧﯽ"، ﺧﻄﺎب ﺑﻪ ﻋﻤﻮم ﻧﻮع اﻧﺴﺎن ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻓﺮﻣﻮدﻧﺪ. ﺑﯿﺎﻧﯿ ﻣﺬﻛﻮر، دﻻﯾﻞ اﻃﻤﯿﻨﺎن ﺟﺎﻣﻌ ﺑﻬﺎﺋﯽ ﺑﻪ ﺗﺤّﻘﻖ ﺻﻠﺢ ﺑﯿﻦاﻟﻤﻠﻠﯽ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻣﺮﺣﻠ ﺑﻌﺪی ﺗﻜﺎﻣﻞ اﺟﺘﻤﺎع را ﺑﻪ ﺻﺮاﺣﺖ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﺸﺮﯾﺢ ﻣﯽﻧﻤﺎﯾﺪ:
»ﺻﻠﺢ ﺑﺰرﮔﯽ ﻛﻪ آرزوی دل و ﺟﺎن ﻧﯿﻚاﻧﺪﯾﺸﺎن ﺟﻬﺎن در ﻗﺮون و اﻋﺼﺎر ﺑﻮده و درﺑﺎرهاش ﻋﺎرﻓﺎن و ﺷﺎﻋﺮان در ﻧﺴﻞﻫﺎی ﭘﯽ در ﭘﯽ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ و در ﻛﺎرﮔﺎه ﺧﯿﺎل ﻧﻤﻮدارش ﺳﺎﺧﺘﻪاﻧﺪ، ﺻﻠﺤﯽ ﻛﻪ ﺗﺤّﻘﻘﺶ ﻧﻮﯾﺪ ﺗﻤﺎم ﻛﺘﺐ ﻣﻘّﺪﺳﻪ در ﻫﺮ دور ﺑﻮده، ﺣﺎل ﺑﻪ دﺳﺘﯿﺎﺑﯽ ﻣﻠﻞ ﻧﺰدﯾﻚ ﮔﺸﺘﻪ اﺳﺖ. اﯾﻦ اّوﻟﯿﻦ ﺑﺎر در ﺗﺎرﯾﺦ ﺟﻬﺎن اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﯽﺗﻮان ﺗﻤﺎم ﻛﺮ زﻣﯿﻦ را ﺑﺎ وﺟﻮد اﺧﺘﻼﻓﺎت ﺑﯽﺷﻤﺎر ﻣﺮدﻣﺶ ﺑﻪ ﺷﻜﻞ ﯾﻚ واﺣﺪ ﻣﺠّﺴﻢ ﻛﺮد. ﭘﺲ اﺳﺘﻘﺮار ﺻﻠﺢ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ اﻣﻜﺎن دارد، ﺑﻠﻜﻪ اﺟﺘﻨﺎبﻧﺎﭘﺬﯾﺮ اﺳﺖ.«




لطفا نظر خود در خصوص این پست را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید . bahaiyon.blogspot.com facebook.com/omid.bahai facebook.com/bahainews9

شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۵

نوروز بهایی

 

نوروز نه تنها عید صیام و آغاز سال نو بهائی بلکه نماد تجدید حیاتِ معنوی و یگانگی نوع بشر است که بهائیان سراسر جهان، هم‌زمان آن را جشن می‌گیرند.[1]

عید نوروز یکی از اعیاد پنج‌گانه‌ی بهائی و یکی از نُه روزِ مقدسی است که کار در آن بر بهائیان حرام است.

سازمان ملل 21مارچ 2010 را نخستین "روز بین‌المللی نوروز" نامید؛ نوروز عید بهاری باستانی ایرانی (و اولین روز سال نو زرتشتی) است که پیشینه‌اش به بیش از 3000 سال قبل می‌رسد و امروز بیش از 300 میلیون نفر در سراسر جهان آن را جشن می‌گیرند. به نظر مری بویس، "معقول است که بگوییم نوروز را، که مقدس‌ترین روزِ ایامِ مقدسِ زرتشتی و از نظر آموزه‌ای بسیار مهم است، خودِ زرتشت بنا نهاد" (بویس، دانشنامه‌ی ایرانیکا). نوروز می‌تواند عُرفی یا مقدس باشد. برای بهائیان، نوروز، مقدس و نمادی از تجدید حیات روحانی است.

نوروز، نخستین روز سال نو بهائی، هم‌زمان است با اعتدال ربیعی در نیم‌کره‌ی شمالی که معمولاً در 21 مارچ رخ می‌دهد. با وجود این، چون به حُکم بهاءالله (1892-1817، پیامبر و بنیانگذار آیین بهائی) این عید را باید در روزِ ورودِ خورشید به برجِ حَمَل- یعنی، آغاز اعتدال ربیعی- جشن گرفت، نوروز ممکن است با 19، 20، 21 یا 22 مارچ مُقارن شود، بسته به زمان دقیقِ اعتدال ربیعی (حتی اگر این امر تنها یک دقیقه پیش از غروب آفتاب رخ دهد). برای تعیین زمانِ دقیق باید نقطه‌ی خاصی از زمین را مشخص کرد تا به عنوان معیار تعیین نجومیِ اعتدال ربیعی به کار روَد- بیت‌العدل اعظم (شورای بین‌المللی اداره‌کننده‌ی جامعه‌ی بهائی) در آینده این نقطه را مشخص خواهد کرد.[2] از آنجا که نوروز در نخستین روز ماهِ بهائی رخ می‌دهد، در آن روز باید علاوه بر جشن نوروز، "ضیافت نوزده‌روزه" را هم به طور جداگانه برگزار کرد.

"برای بهائیان، نوروز، مقدس و نمادی از تجدید حیات روحانی است."
جوامع بهائی با برگزاری جلساتی نوروز را جشن می‌گیرند؛ در این جلسات بهائیان دعا می‌خوانند و با سرور و شادمانی با یکدیگر معاشرت می‌کنند. "نوروز سال نوِ ما، و جشن مهمان‌نوازی و شادمانی است" (شوقی افندی، رهنمودهایی از حضرت ولی امر‌الله، ص 30). بهائیان ایرانی‌تبار بعضی از سنت‌های این جشن باستانی را به جا می‌آورند اما این رسوم فرهنگی را با جنبه‌ی دینی نوروز درهم نمی‌آمیزند. برای افزایش شادی، رویدادهای مهم را اغلب در نوروز برگزار می‌کنند که زمان مناسبی برای اعلان اخبارِ مهم است.

باب (1850-1819، بنیانگذار آیین بابی و مُبشّر بهاءالله) تقویم جدیدی به نام "بدیع" آفرید- این تقویمِ شمسی 19 ماهِ 19 روزه، و چهار روز (در سال‌های کبیسه، پنج روزِ) خارج از تقویم ]موسوم به "ایامِ هاء"[ دارد. نوروز تنها عید دینی‌ای بود که باب بنانهاد. نخستین روز سال نو (یعنی، روزِ "بهاء") نوروز (21 مارچ) است که باب آن را به افتخارِ "مَن یُظهِرهُ الله" از دیگر روزها متمایز کرد. باب مبشرِ ظهور "مَن یُظهِرهُ الله" بود و اکثر پیروانش به بهاءالله به عنوان "مَن یُظهِرهُ الله" ایمان آوردند. باب چنین می‌نویسد:

"آن را خداوند شهرِ بهاء نامیده به معنی آن که بهاءِ کلِ شُهور در آن شهر است و اون را مخصوص گردانیده به مَن یُظهِرهُ الله" (بیان فارسی، باب 3، واحد 5).

چون نوروز به مَن یُظهِرهُ الله اختصاص داشت، به شدت نمادین و نشانه‌ی موعودی بود که رسالتِ باب آماده‌ کردن جهان برای ظهورش بود (یعنی همان بهاءالله که بعداً اکثر بابی‌ها به او ایمان آوردند). باب نوروز را یوم الله می‌خواند و می‌گفت ثواب هر کارِ خِیری که در نوروز انجام شود 361 برابر خواهد شد. افزون بر این، او وعده می‌داد که هر کسی که آیه‌ی خاصی را در نوروز 361 بار بخواند در سراسر سال از بلا در امان خواهد بود ( بیان فارسی، باب 3، واحد 5). هدف اصلی احکام باب، که به ندرت در دوران حیات او اجرا شد، مهیّا کردن بابی‌ها برای ظهور "مَن یُظهِرهُ الله" بود، موعودی که می‌توانست احکام باب را تأیید یا نسخ کند. همان طور که نادر سعیدی می‌گوید، "این احکام را نباید تحت‌اللفظی قرائت کرد زیرا کارکردی نمادین و به شدت تقلیبی داشتند" (سعیدی، باب فؤاد، 363).

بهاءالله بعضی از احکام مهمِ باب را با تغییراتی حفظ کرد. برای مثال، نوروز را عید آنانی خواند که در دوره‌ی صیامِ پیش از نوروز، روزه گرفته‌اند:

"یا قلم الاعلی! قُل یا مَلاء الانشاء! قد کَتَبنا علیکم الصیام ایاماً معدودات و جَعَلنا النیروز عیداً لَکُم بعد اِکمالها. کذلک اَضائت شمس البیان مِن افق الکتاب مِن لَدُن مالک المبداء و المآب" ( کتاب اقدس، 25).

این حکم بهائی به روزه‌ی نوزده روزه (20-2 مارچ) اشاره دارد، یعنی دوره‌ی تزکیه و تهذیبی که طی آن بهائیان از طلوع تا غروب خورشید از خوردن و آشامیدن می‌پرهیزند (روزهای بهائی با غروب خورشید شروع می‌شود و پایان می‌یابد). چون صیام یا روزه در غروبی پایان می‌یابد که آغاز نوروز است، جشن نوروز اغلب با صرف شام همراه است.

"باب نوروز را یوم الله می‌خواند و می‌گفت ثواب هر کارِ خِیری که در نوروز انجام شود ۳۶۱ برابر خواهد شد."
بر خلاف دیگر تعطیلات بهائی، که به بزرگداشتِ رویدادهای مهم در تاریخ بهائی اختصاص دارد، اهمیتِ دینیِ نوروز بیش از هر چیز ناشی از آن است که نمادِ تجدید حیات به شمار می‌رود. فارسی، به عنوان یکی از زبان‌های هند و اروپایی، نسبت دوری با انگلیسی دارد. این امر نشان می‌دهد که چرا واژه‌ی "نو" در فارسی به واژه‌ی انگلیسیِ "نیو" شباهت دارد. نوروز نه تنها پیام‌آورِ بهار بلکه نمادِ "ربیعِ روحانی" است. در زندگی شخصی، عید نوروز زمان نوسازی است. عبدالبهاء (1921-1844)، فرزند و جانشین بهاءالله، در بخشی از نامه‌ای به بهائیان آمریکایی به مناسبت نوروز 1906 چنین نوشت:

"حال نوروز است؛ ...بدایتِ دورِ حقیقت، دورِ بدیع، عصر جدید، قرن جدید، زمان جدید و سالِ جدید است...امیدوارم که این مواهب در وجوه و صفاتِ احبا جلوه نماید و ظاهر شود تا خَلقِ بدیع گردند و حیاتی تازه یابند، و...جهان را جهانی نو کنند تا...شمشیر به شاخه‌ی زیتون بدل گردد؛ نارِ ضغینه و بغضاء به شعله‌ی محبت‌الله تبدیل شود...جمیع نژادها نژادِ واحد گردد؛ و کل سرودهای ملی همچون یک نغمه و آهنگ، هماهنگ شود" (الواح عبدالبهاء عباس، صص 40-38).[3]

بنابراین، این روزِ مقدسِ زرتشتی و عید بهاری ایرانیِ باستانی به یکی از روزهای مقدس بهائی تبدیل شده که هدفش آفرینش جهانی نو است که در آن اصلِ جهان‌شمولِ بهائیِ وحدت در کثرت، صلح و بهروزی را به ارمغان خواهد آورد. در سال 1890، بهاءالله در دیداری تاریخی با ادوارد جی. براون، شرق‌شناس دانشگاه کِیمبریج، در سخنانی که بارها نقل شده، این هدف را چنین بیان کرد:

"جمیع مللِ عالَم در ظلِّ یک آیین متحد گردند و کل بشر همچون برادرِ مهرپروَر شوند؛ رشته‌های محبت و یگانگی میان ابنای بشر استحکام یابد؛ اختلاف‌های مذهبی و نژادی از میان برخیزد- این چه ضرری دارد؟...آری چنین خواهد شد؛ این نزاع‌های بیهوده و این جنگ‌های خانمان‌سوز زائل خواهد شد و "صلح اعظم" تحقق خواهد یافت" (رساله‌ی شخص سیّاح، ص 40).[4]

به نظر بهائیان، این "روزِ جدید"، نوروز یا اعتدال ربیعی را به تجلیل یگانگی نوع بشر تبدیل کرده است.


aasoo.org published
برگردان: عرفان ثابتی





منابع

‘Abdu’l-Baha´, Tablets of Abdul-Baha Abbas. Chicago: Baha´’i´ Publishing Committee, 1909.

Baha´’u’lla´h, The Kita´b-i-Aqdas. Haifa: Baha´’i´ World Centre, 1992.

Boyce, Mary. “Festivals: Zoroastrian.” In Encyclopædia Iranica, edited by Ehsan Yarshater. Vol. 9 (1999). Posted at http://www.iranica.com/articles/festivals-vi-vii-viii. Accessed July 15, 2010.

Browne, Edward G. A Traveller’s Narrative. Vol. 1. Cambridge: Cambridge University Press, 1891.

Momen, Moojan. “Festivals, vi. Bahai.” In Encyclopædia Iranica, edited by Ehsan Yarshater. Vol. 9 (1999). Posted at http://www.iranica.com/articles/festivals-vi-vii-viii. Accessed July 15, 2010.

Saiedi, Nader. Gate of the Heart: Understanding the Writings of the Ba´b. Ottawa and Waterloo, Ontario, Canada: Association for Baha´’i´ Studies/Wilfrid Laurier University Press, 2008.

Shoghi Effendi. Directives from the Guardian. New Delhi: Baha´’i´ Publishing Trust, 1973.

Walbridge, John. “Naw-Ru´z: The Baha´’i´ New Year.” In Sacred Acts, Sacred Space, Sacred Time, 213–16. Oxford: George Ronald, 1996.



[1]  این مقاله برگردان اثر زیر است:

Christopher Buck (2011) ‘Festival of Naw-Ruz (March 21)’, in J. Gordon Melton et al (2011) Religious Celebrations, Santa Barbara, CA: ABC-CLIO, pp. 620-623.

کریستُفِر باک فارغ التحصیل دوره‌های دکترای مطالعه‌ی ادیان (دانشگاه تورنتو) و حقوق (دانشکده‌ی حقوق تامِس اِم. کولی) است. از او 5 کتاب و بیش از 100 مقاله‌ی پژوهشی منتشر شده است.

[2]  بیت العدل اعظم در پیام 10 ژوئیه‌ی 2014 به بهائیان سراسر جهان اعلام کرد که از این پس تهران، زادگاه بهاءالله، معیار تعیین نجومیِ اعتدال ربیعی یا نوروز در نیم‌کره‌ی شمالی خواهد بود. م

[3]  این نامه از ترجمه‌ی انگلیسی به فارسی برگردانده شده است. م

[4]  این عبارت‌ها از ترجمه‌ی انگلیسی براون به فارسی برگردانده شده است. م

لطفا نظر خود در خصوص این پست را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید . bahaiyon.blogspot.com
 facebook.com/omid.bahai
 facebook.com/bahainews9

چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۵

عدم مداخله در امور سیاسی



یکی از دوستان بهائی ما تعلیم عدم مداخله در امور سیاسی را به نام « تعلیم حرز» تسمیه کرده، به این معنی که تعلیمی است که حرز احبّای الهی است، حرز امرالله است، و حرز می دانید وردی است، ذکری است، دعایی است که یا می خوانند یا می نویسند و به بازو می بندند برای اینکه حافظ انسان باشد. این تعلیم را به این دلیل که حرز امر بوده است و حافظ جامعه ی احبّا بوده است به این عنوان تسمیه کرده و انصافاً حسن ذوق نشان داده است.[۱]

سیاست چندین معنی دارد در لغت، در عرف و در استعمال. از جمله معانی سیاست مجازات و تنبیه است. سیاست کردن یعنی به تنبیه رساندن، مجازات کردن، جزا دادن و به همین سبب مجموعه ی حدود شرعی را که اقسام مجازات هایی است که در مقابل کارهای خلاف و جرم ها و گناه ها وجود دارد در شرع اسلام « سیاسات» می گویند. البته به این معنا این کلمه فعلاً مورد توجه ما نیست.

یک معنی دیگر سیاست تدبیر و یا اراده کردن کار است. تدبیری است که هر کاری لازم دارد برای اینکه به خوبی بگردد و جریان بیابد، به طوری که با توجّه به اوضاع و احوال اصول فکر طوری تطبیق بر عمل بشود که بتواند نتیجه ی مطلوبه را حاصل کند. برای اینکه صحّت خود فکر، کافی نیست برای اینکه بشود آن را عمل کرد و به نتیجه رساند. ممکن است فکر مقدّماتش با نتایجش کاملاً مربوط باشد، حتّی ارتباط دقیق ریاضی داشته باشد، ولی در عمل شکست بخورد. برای اینکه مقدّمات دیگری که مقدّمات عملی به آن می گویند و از تطبیق مطلب کلّی بر جزئیات عملی و مصادیق خارجی آن لازم می آید آن مقدّمه مراعات و یا شناخته و یا فهمیده نشده و یا اینکه خوب به کار بسته نشده است. ما اهل بهاء سیاست را به این معنی کلیش حکمت می گوییم و حکمت اصطلاح می کنیم. وقتی که می گوییم این امر مخالف حکمت است یعنی تدبیری در آن به کار نرفته است که همانطور که خودش نظراً صحیح است در عمل هم موفّق باشد و به نتیجه برسد. البتّه سیاست به معنی حکمت را هم در این مورد اراده نمی کنیم، یعنی وقتی می گوییم عدم مداخله در امور سیاسی، سیاست را به این منظور و معنا در نظر نمی گیریم چون به این معنا هر کاری سیاستی یا حکمتی و یا تدبیری دارد که باید مراعات بشود.

پدر در اداره ی خانه و خانواده باید سیاستی داشته باشد یا حکمتی را مراعات کند و الّا به صرف اینکه مقاصد و مآربش صحیح باشد کافی نیست برای اینکه بتواند آن خانواده را بگرداند و مساعی خود را درباره ی تحسین امور و ترفیه اعضای خانواده ی خود به نتیجه برساند.

پس وقتی می گوییم منع مداخله در امور سیاسی منظورمان سیاست به این معنا هم نیست بلکه سیاستی که ما اراده می کنیم سیاست به معنی اخص آن است یعنی همان کلمه ای که در یونان « پولیتیک » [پوليتيقو] گفته شده یعنی به کلمه ای ادا شده است که بعداً در زبان های اروپایی به صورت « پولیتیک » درآمده و اصولاً با تدبیر و یا اداره ی امور مملکت به معنی اخص خود که همان حکمت و یا حکمت عملی است ارتباط دارد.

به همین جهت سابقاً در عرف اهل علم در ایران به آن سیاست مدن گفته می شد تا با سیاست به معنی اعم خودش که سیاست همه ی اعمال و احوال و افعال است تفاوت پیدا کند. سیاست مدن کشورگردانی و اداره ی مجموعه ی اموری است که مربوط به راه انداختن و پیش بردن امور مملکت است، برای وصول به غایت مطلوبه. سیاست به این معنی را که معنی اخص سیاست است، ما اهل بهاء بر طبق تعلیمات حضرت عبدالبهاء و حضرت ولی امرالله و بیت العدل اعظم الهی کنار می گذاریم، یعنی از مداخله ی مستقیم در آن برکنار می مانیم.

می دانیم که اساس تعلیمات بهائی جنبه ی اخلاقی و روحانی و وجدانی دارد، به این معنا که ظهور امر بهائی برای تکمیل روح، تحسین معنویات، تعدیل اخلاقیات و تقویت وجدانیات است. برای اصلاح عالم و به اصطلاح قلم اعلی برای عمار عالم و ترفیه بنی آدم است. همه ی مبادی و احکام و اصولی که پیش بینی کرده است همه بر این اساس است که از راه تقویت اخلاق، تحکیم وجدان و اعلاء شأن فضائل اخلاقی به این اصلاح و عمار و ترفیه برسد. هرگونه راه دیگری را یا راه موقّت می داند، یا راه ناصواب می داند و یا راه غیر مطمئن می داند. به این معنا که ما مطمئنیم که تا انسان تربیت روحانی دقیق نشود، تا انسان وجدان مهذّب پیدا نکند، تا انسان توجّه به ملکوت پیدا نکند و تا انسان اعلاء شأن معنوی خود را به عمل نیاورد هرگونه کوشش و اقدام دیگری برای وصول به سعادت دنیوی او اگر مضر نباشد لااقل جنبه ی موقّت و مسکّن و ناقص و سطحی خواهد داشت و در ضمن آن اکتفا به یک جنبه و به یک حیث خواهد شد. جامع، کلّی، دقیق، و عمیق و مطمئن نخواهد بود. واقعاً نمی توان با افراد نوع انسان که اشخاصی باشند از لحاظ اخلاقی غیر مطمئن، از لحاظ وجدانی متزلزل، از لحاظ روحانی بی اعتبار، از لحاظ معنوی بی اعتنا، یک جامعه ی سالم و قوی و مرفّه و بردبار و مطمئن و فارغ البال فراهم آورد. بنابراین وجهه ی عمل و همّت اهل بهاء توجّه به جنبه ی روحانی، اخلاقی و وجدانی نوع انسان است و به همین جهت است که تقوی رکن رکین حیات بهائی است. قبل از همه چیز شخص بهائی باید متّقی باشد، باید پرهیزگار باشد، باید خداشناس و خدادوست و خداترس باشد. البتّه این ترس هم نشان از محبّت دارد. جای آن نیست که به شرح این مطلب بپردازم ولی همین قدر اشاره می کنم که بهائی از خدا به این عنوان می ترسد که حبیبی از محبوب خود. می ترسد که مبادا از او برنجد و آزرده شود. به این معنا است که می گوییم بهائی خداترس است یعنی متّقی است و این تقوی برای او بیش از هر چیز دیگری اهمیّت دارد. اگر تقوی نباشد دنیا گو همه مباش. آنچه در درجه ی اوّل برای ما مهم است تقوی و حفظ تقوی و تقویت تقوی است. بنابراین هر عاملی که با تقوی مخالف و معارض باشد بهائی آن را به کنار می گذارد و هر امری که مؤیّد و ممدّ تقوی باشد بهائی به آن تمسّک می کند.

چون اصل هدف این است که باید محفوظ بماند. اگر ما روزی به جایی برسیم که همه ی افراد دنیا یا اکثر افراد دنیا یا اکثر افراد یک مملکت بهائی بشوند ولی بهائی متّقی نباشند نه تنها کاری نکرده ایم بلکه دنیا را یا آن مملکت را به عقب برده ایم و خلاف مقصود خود عمل کرده ایم. به همین جهت است که اصل برای ما فقط تقوی است و چگونه می توان غافل از این نکته بود که قبلاً هم در اجتماعات به صورت ضرب المثل درآمده است و آن اینکه: تقوی در جایی تمام می شود که سیاست از آنجا شروع می شود. پس وقتی به این صورت است ما ناگزیر باید سیاست را کنار بگذاریم برای اینکه بتوانیم تقوی را حفظ کنیم. البتّه این عیب سیاست در حال حاضر نیست. یعنی تقیّد کامل به تقوی (از نوع تقیّد ارباب ادیان به تقوی ) اگر در اهل سیاست نیست در حال حاضر عیب سیاست نیست برای اینکه سیاست را موفّق می کند.

قبل از اینکه مطلب را بسط بیشتری بدهم اجازه بفرمایید قولی از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه آلاف التّحیّة و الثّناء روایت کنم. بر او خرده می گرفتند که اهل سیاست نیست یا به اصطلاح آن روز دهاء و یا هوشیاری و زیرکی و کیاستی که لازم است ندارد. به همین جهت با رقیب خود نمی تواند معارضه کند و به وسائلی تشبّث بجوید که او را موفّق کند و رقیب را شکست بدهد، چنین امری که لازمه ی هرگونه سیاستی است. علی این حرف را شنید و در جواب گفت: « لولا التقی لکنت ادهی العرب.»[۲] و تقی همان تقوی است. اگر تقوی نبود من سیاست مدارترین مرد عرب بودم. یعنی نه اینکه نمی دانم، نه اینکه نمی توانم، ولی چون می خواهم تقوی را حفظ بکنم، عادل باشم، امین باشم، متدیّن باشم بنابراین سیاست پیشه نمی گیرم. پس این تنها اختصاص به ما ندارد یعنی اختصاص به اهل بهاء در این دور ندارد که برای حفظ تقوی از سیاست کناره می گیرند بلکه یک امر عام دینی و وجدانی است که هر بار که اولیای ادیان خواسته اند تأکید در حفظ تقوی بکنند گفته اند که آن دهاء به آن معنا که لازمه ی موفقیت در آن میدان است با این تقوی منافات پیدا می کند. در این میدان باید موفّق شد و برای موفقیّت باید با رقیب و حریف رقابت کرد. امکان ندارد کسی وارد سیاست بشود و رقیب پیدا نکند. وقتی پای رقابت به میان آمد ناگزیر باید بند و بست به میان بیاید، ناگزیر باید توطئه و زد و بند به میان بیاید، ناگزیر باید وعده داد و دروغ گفت، هو کرد و جنجال به راه انداخت. اگر بخواهیم نکنیم چون طرف ما و حریف ما می کند موفّق نمی شویم، شکست می خوریم، پس این چه نوع مداخله در سیاستی است اگر بخواهیم شکست را بر خود هموار کنیم؟ امّا اگر بخواهیم بند و بست کنیم، توطئه کنیم، زیر پای حریف را خالی کنیم و از پشت به مردم خنجر بزنیم، دروغ بگوییم و هو و جنجال کنیم، تقوی به کنار می رود، دیگر چیزی از ما به عنوان تدیّن، به عنوان تمسّک به روحانیات و وجدانیات باقی نمی ماند. در واقع مداخله در سیاست ما را از لحاظ وجدانی و روحانی تضییع می کند و تباه می سازد و اگر از لحاظ روحانی و وجدانی تضییع و تباه شدیم، دیگر چیزی از ما به عنوان بهائی باقی نمی ماند.

امر دیگری خدمتتان عرض کنم، معمولاً سیاسیون شعاری دارند و آن شعار این است که می گویند: « هدف وسیله را توجیه می کند.» البتّه این جمله ای است در ترجمه ی یک جمله ی خارجی لا فين ژوستيفيه لس موينس یعنی هدف موجّه وسایل است. به این معنا که وسیله هرچه باشد ما می توانیم به آن متوسّل بشویم برای اینکه به هدفی که خوب است برسیم ولو این وسایل بد باشد. چون این وسایل بد ما را به هدف خوب می رساند بنابراین باید توسّل به آنها کنیم می توانیم وسایل بد را انتخاب کنیم برای اینکه به هدف خوب برسیم، چون اصل آن هدف است. هر سیاستی ناگزیر این اصل را باید بپذیرد زیرا اگر قبول نکند شکست خواهد خورد. برای اینکه وقتی نخواهد به همه ی وسایل متوسّل شود و در بین وسایل انتخاب وسیله ی مطابق با قواعد اخلاق کند، چون طرف او و رقیب او این کار را نمی کند ناگزیر شکست را متوجّه او می کند. مگر اینکه به صورت ایده آل، نظیر علی بن ابی طالب همین کار را در پیش بگیرد و شکست را بپذیرد برای اینکه بتواند ایده آلی در عالم معنا باقی بماند. برای نوع بشر البتّه آن مطلب دیگری است امّا اگر بخواهد مدام و به طور روزمرّه مداخله در این کار بکند و شکست را به جان بخرد آن وقت دیگر سیاست به دست او نیست و این مداخله در امور سیاسی نیست امّا اگر بخواهد مداخله در امور سیاسی را به معنی تام خود به صورتی دربیاورد که به هر وسیله ای متوسّل بشود برای اینکه به هدفی که آن را خوب می داند برسد، آن هدف بعد از رسیدن به هدف تضییع شده، و پیداست که کسانی که ضایع می شوند چگونه می توانند هدفی را که خوب است به دست بیاورند یا وقتی به دست آوردند نگه دارند. هدف خوب وقتی به دست شخص ضایع و شخص فاسد افتاد خود آن هدف خوب هم آلوده می شود. پس به این جهت است که ما این اصل را هم قبول نمی کنیم که « وسیله هدف را توجیه می کند.» یک نفر بهائی برای وصول به هدفی که امر خیری است و در جهت موافق تعالیم بهائی است هرگز به کسی رشوه نمی دهد. به کسی رشوه نمی دهد برای اینکه او را به خدمت به امر بهائی موفّق کند. چرا؟ برای اینکه درست است که هدف را خوب می داند ولی با همین رشوه دادن همان نیکی را که اساس مقصد اوست از دست داده است. بنابراین اصولی را که به آن توسّل جسته بود زیر پا نهاده و تضییع کرده و دیگر چه از امر بهائی گذاشته است بماند تا به آن خدمت کند؟ به این ترتیب چون اساس امر ما تقوی است، هدف ما تقوی است و تقوی معارضه پیدا می کند با مداخله در امور سیاسی به این فحوا که معنی شد، به همین جهت شخص بهائی خود را از سیاست کنار می گیرد و وارد آن نمی شود.

به یک مطلب دیگر هم توجّه بفرمایید و آن این است که مداخله در سیاست و فعالیت سیاسی به عنوان فرد، یعنی شخصی منفرداً قیام به فعالیت سیاسی بکند و تنها بخواهد سیاستی را پیش ببرد و یا حرکت سیاسی کند چنین چیزی علی الخصوص در دنیای ما دیگر معنی ندارد. یعنی در دنیای ما مداخله در سیاست ناگزیر مستلزم تحزّب است، مستلزم این است که افرادی مجتمع شوند و با یک مرام، با یک نظامنامه، با یک حرکت و خلاصه با یک سیاست متّفق القول شوند و کار کنند و الّا مداخله در سیاست بی معنی است. اگر هم معنی پیدا بکند در حدود مداخله ای در خواهد آمد که محکوم به شکست است. به همین جهت است که ناگزیر برای مداخله در سیاست به امید موفقیت باید متحزّب بود، باید به یک مرام حزبی پیوست و با فرقه ای دمساز بود. پس بنابراین شخص بهائی در همان حال که بهائی است اگر بخواهد مداخله در سیاست بکند باید مثلاً عضو حزب محافظه کار باشد، عضو حزب دمکرات باشد، باید مثلاً عضو حزب سوسیالیست باشد و یا باید مثلاً عضو حزب کمونیست باشد و غیرذلک. به عنوان مثال اینها را عرض کردم و البتّه هر کدام از این احزاب مرامی و اصولی دارند که ارتباط پیدا می کند با عقایدشان درباره ی خدا، درباره ی جهان دیگر، درباره ی زندگی و درباره ی هدف حیات. پس به این ترتیب شخص بهائی در عین حال باید از یک طرف اصول تعالیم بهائی را بپذیرد و صحیح بداند، از طرفی دیگر باید اصول تعالیم یک مرام حزبی را بپذیرد و صحیح بداند. در حالی که امکان ندارد که اینها بتواند باهم یکی باشد. اگر واقعاً یک شخص بهائی بتواند مرامی را بپذیرد که آن مرام از هر جهت، حتّی از لحاظ ارتباط با خدا و اعتقاد به ظهور مظاهر امر و از لحاظ تعالیم مظهر امر و نحوه ی این تعالیم و غیرذلک مطابق دیانت بهائی باشد در واقع او بهائیت را ترک نکرده و به حزب دیگری نپیوسته و در داخله ی امر بهائی محفوظ مانده است ولی اگر بخواهد این کار را نکند قبول آن مرام معارضه پیدا خواهد کرد با قبول دیانت بهائی و پیداست که شخص بهائی در عین حفظ بهائیت نمی تواند این کار را بکند، می تواند بپذیرد حزبی را، می تواند بپیوندد به حزبی ولی به قیمت ترک تعلّقش به دیانت بهائی.

در واقع کسی عضو جامعه ی بهائی است، اگر بخواهد عضو حزب سیاسی دیگری بشود مثل کسی می ماند که در عین حال هم عضو حزب لیبرال باشد، هم عضو حزب نازی باشد. دوتا مثال عرض کردم که غایت بُعد را از همدیگر داشتند. برای اینکه بتوانیم مجسّم کنیم چگونگی مطلب را، البتّه مثال باید گفت و الّا با ذکر مثال ما هیچ مقصدی برای تأکید درباره ی مرام خاصّی نداریم. به این جهت است که شخص بهائی خود را وقتی متمسّک به دیانت بهائی می داند از قبول هر گونه مرام حزبی، از پیوستن به هرگونه فرقه ی سیاسی معذور می بیند، هیچ فرقی ندارد با اینکه شخصی هم بهائی باشد و هم بتواند خودش را بی دین بداند. شخصی هم مسلمان باشد و هم برهمائی باشد، شخصی هم مسیحی باشد و هم مسلمان باشد. همان طور که نمی شود تمسّک به این ادیان را باهم جمع کرد چون هرکدام دین مستقلی است (مگر با نظر بسیار کلّی و در اصول و مبادی که آن مطلب دیگری است) به همین جهت شخصی هم نمی تواند در عین حال بهائی باشد و در همان حال تمسّک و تعلّق به یکی از احزاب سیاسی هم داشته باشد، این کار امکان ندارد. یعنی مانع عقلی دارد، یک نوع اجتماع متقابلان است که از لحاظ عقلی صحیح نیست. البتّه این به آن معنا نیست که اهل بهاء تعلیمی در مورد اداره ی عالم، نحوه ی خدمت به مملکت، هدایت ملّت و امّت، وظایف ارباب حکومت نداشته باشند، و این به این معنا نیست که دیانت بهائی یک دیانت خانقاهی و بریده و گسسته از دنیا باشد. برعکس، دیانت بهائی تعالیم اقتصادی و اجتماعی دارد و در عین تمسّک به حیات اخروی برای همه ی اینها هم اصول و فروعی دارد. منتهی مطلب این است که برای وصول به این هدف از راه سیاست پیش نمی رود برای اینکه به هدف وحدت عالم انسانی که اساس تعالیم بهائی است برسد. درباره ی بسیاری از ایده ئولوژی های غیر دینی در تاریخ این مطلب دیده شده است که کسانی که اساس معتقدات خودشان را گذاشته اند بر روی بین المللی بودن و توجّه به وحدت نوعی بشر داشتن، چون در خطّ فعالیت سیاسی بوده اند و یا وارد شده اند و برای ورود در فعالیت سیاسی و تأمین موفّقیت در این فعالیت می بایست خود به خود رقابت پیش بیاورند ( و برای رقابت می بایست غلبه پیش بیاورند و برای غلبه می بایست تمهید وسیله بکنند) بالکل عملشان مخالف نظرشان درآمد و ناگزیر به خطّ همان استعمار و استثماری که قبلاً نمی خواستند وارد شوند وارد شدند. این نشانه ای است از اینکه اگر وسیله با هدف منافات داشته باشد آن وسیله هدف را تضییع می کند و از میان می برد و دیانت بهائی نمی خواهد تضییع شود. آنچه دیانت بهائی وجهه ی نظر دارد این است که به تألیف قلوب، تحبیب اشخاص، تقریب وجدان ها و تهذیب اخلاق و بسط تعالیم عمومی انسانی توجّه می کند. وقتی این منظور حاصل شد خود به خود مصالحی در اختیار دارد که با آن مصالح می تواند کاخ سعادت نوع بشر را به نحو مطمئن و مستحکم بنا کند. عیناً مثل کسی که می خواهد بنای رفیعی را برافرازد امّا در آن بنای رفیع از مصالح بد و سست و شکننده که غیر متناسب با نقشه ی آن ساختمان است استفاده می کند، آن ساختمان البتّه محکوم به فروریختن است. اگر هم به آخر برسد باز فرو خواهد ریخت و از میان خواهد رفت. دیانتی که هدف آن وحدت عالم انسانی است، هدف آن محبّت و الفت است، هدف آن توجّه به فضائل اخلاق است اگر بخواهد اشخاص را به صورتی دربیاورد که باک از تضییع شدنشان در راه رقابت، در راه توطئه، در راه بند و بست، در راه تنازع حیاتی نداشته باشند آن وقت هرگز بنایی که می خواهد برافرازد و هدفی که در نظر دارد به دست نمی آورد و می پیوندد به همه ی مرام هایی که در دنیا به وجود آمدند، هدفی داشتند و سرانجام هم به آن هدف نرسیدند. این سؤال را احبّا کرده اند و از مرکز امر هم جواب شنیدند که پس تکلیف امور سیاسی عالم چه می تواند باشد؟ امور سیاسی اموری است که از آن نمی توان صرف نظر کرد. تکلیف امور سیاسی عالم چیست؟ مرکز امر الهی در این مورد توجّه داده است احبّا را به بیانی از حضرت ولی امرالله که بر اساس تعلیمات قلم اعلی و در تبیین این تعلیمات صادر شده و آن اینکه در عالم دو حرکت وجود دارد یکی حرکت باطنی، ذاتی، جوهری که خود عالم می کند و یکی حرکت اداری و تبلیغی احبّای الهی برای خدمت به عالم انسانی.[۵] به این معنا که هم اکنون حرکتی جامعه ی بهائی به اراده و به قصد تنفیذ تعالیم حضرت بهاألله می کند برای اینکه عالم را برساند به وحدت عالم انسانی. از طرفی دیگر حرکتی هم به طور طبیعی و فطری، به اقتضای روابط ضروری منبعث از حقایق اشیاء، در عالم جاری است که به طور طبیعی واقع می شود. یعنی عالم با همه ی قوایی که در کمون او مودوع است از هر لحاظ به آن سو می رود و اهل بهاء به این حقیقت وقوف و اعتقاد دارند. هدف یکی است منتهی به طور طبیعی از یک طرف عالم با حرکت ذاتی به سوی آن می رود و از طرفی دیگر با حرکت ارادی از طرف جامعه ی بهائی برای سعی در تبلیغ امر الهی، از آن طرف ذاتی و طبیعی امور سیاسی در آن مدخلی دارد که خور به خود جریانش را طی می کند، از این طرف که اهل بهاء به اراده و با تبلیغ امر جمال ابهی عالم را به سوی آن هدف می برند سیاست را دخالت نمی دهند. بنابراین معنی اجتناب از مداخله در امور سیاسی این است که ما که تبلیغ امر بهائی می کنیم، سعی در نزدیک ساختن قلوب و ارواح به همدیگر می کنیم. سعی در بسط و نشر وحدت عالم انسانی از طریق تعالیم بهائی می کنیم. در نشر و تبلیغ این تعالیم امور سیاسی را دخالت نمی دهیم و چون حیات فردی ما هم در خدمت این حیات اجتماعی است و اگر فرداً تضییع بشویم نمی توانیم جمعاً در سبیل وصول به این هدف سالک باشیم، به همین جهت در حیات خودمان هم مداخله در امور سیاسی را کنار می گذاریم تا بتوانیم بالانفراد از آفات اخلاقی، از آنچه معارض تقوای الهی است محفوظ بمانیم، و جمعاً عضو جامعه ای باشیم که از چنین افرادی تشکیل شده است و بنابراین می تواند متناسب با هدفی که دارد به راه بیافتد و کار کند و به مقصد برسد.

گذشته از این بحث نظری، توجّهی به عمل بیاندازیم تا معلوم شود که عدم مداخله در امور سیاسی چه نفعی به جامعه ی بهائی رسانیده و چه فایده ای در حفظ امر الهی داشته است. اگر بنا بود افراد احبّای الهی در این یکصد و سی و پنج سال که امر بهائی ظهور کرده و از ده ها عقبه و مرحله گذشته و اقسام پیچ و خم ها را در حیات فردی و اجتماعی خود دیده، در امور سیاسی مداخله کنند یعنی در احزاب و فرقه ها و دسته بندی هایی که در طی این تاریخ به تعداد بسیار زیاد متواتراً و متوالیاً به وجود آمده شرکت نمایند هر کدام به جمعی می پیوستند و فعالیّتی می کردند و شما مطمئن باشید که الآن خبری و اثری به حسب ظاهر از امر بهائی باقی نمانده بود. چرا؟ برای اینکه هرکس از گوشه ای فرا رفته بود، هر کسی به جمعی پیوسته بود و با آن جمع راه زوال را سپرده بود و در نتیجه تشتّتی حاصل شده بود که اگر هم جماعتی به نام بهائی وجود داشتند فقط به صورت فرقه های موجود در تاریخ که نظائرش کم نیست بودند. یعنی فقط عنوانی و اسمی داشتند و یک نوع تعصّبی در خانواده ها باقی مانده بود بدون اینکه تشخّصی و استقلالی داشته باشد، با تشکیلات، تعالیم، و با اهداف خاص خود.

کسانی که خودشان را مخالف ما می دانند، نمی گوییم دشمنان ما، برای اینکه ما برای دشمن معنی قائل نیستیم و هیچکس را هم دشمن خودمان نمی دانیم بنابراین می گوییم کسانی که خودشان را مخالف ما می دانند (که نباید بدانند، چون ما مخالف هیچکس نیستیم) همیشه منتظر فرصت بودند که بهانه ای سیاسی از جمع اهل بهاء به دست بیاورند و به آن مناسبت افراد احبّا را که از لحاظ دینی هیچ وقت نمی توانستند در معرض تهمت قرار بگیرند (چون عقایدشان از لحاظ دینی صاف و صریح و برملا بود و معارض هیچ کدام از تعالیم الهی آسمانی هم نبود) از لحاظ سیاسی در معرض تعقیب قرار بدهند. از عجایب امر یک نکته را در نظر بیاورید: جامعه ی بهائی را از یک طرف ملامت می کنند که چرا در امور سیاسی مداخله نمی کنیم، از طرف دیگر تهمت می بندند که در امور سیاسی مداخله می کنند، جنبه ی سیاسی دارند. جمع نقیضین را باید تماشا کرد و خندید یا گریست. آنچه مسلّم است هم خود ما و هم دیگران در این موضوع اتّفاق نظر داریم که ما در سیاست مداخله نمی کنیم. تهمت است و خودشان هم می دانند که تهمت است و هیچ وقت هم نتوانستند سندی یا مدرکی در این صد و سی و پنج سال ارائه کنند که به موجب آن اثبات شود که ما در موردی از امور سیاسیه مداخله کرده ایم. البتّه ممکن است فردی از اهل بهاء کار سیاسی کرده باشد، یا تعهّد سیاسی کرده باشد، ولی جامعه ی بهائی همیشه این قبیل اشخاص را از خود کنار گذاشته، به اصطلاح ما طرد و منفصل کرده تا جامعه را محفوظ نگه دارد. اگر چنین مدارکی و چنین دلایلی به دست می آورند مبنی بر اینکه ما در امور سیاسیه مداخله داریم آن وقت ملاحظه می فرمودید که چه با ما می کردند. مگر کم تشکیلات ما را ضبط کردند؟ مگر کم اماکن ما را توقیف کردند؟ گرفتند، گشتند و چیزی به دست نیاوردند. اگر به دست می آمد آن وقت می دیدید که احبّای الهی در چه مقامی قائم بودند. پس رواست که بگوییم: عدم مداخله در امور سیاسی حرز ماست.

معمولاً می گویند که مگر می توان نسبت به سرنوشت مملکت بی اعتنا بود و باز عنوان محبّ وطن را به خود اطلاق کرد؟ یعنی کسی که وطن پرست است و علاقه به مملکت خود دارد مگر می تواند به سرنوشت مملکتش بی اعتنا باشد؟

جواب خیلی روشن است، ما نسبت به سرنوشت مملکت بی اعتنا نیستیم. ما خودمان را از کاری که مربوط به مملکت است کنار نمی گیریم. ما کارهای فرهنگی را که از جمله ی ضروری ترین خدمات در یک مملکت است به جان پذیره می شویم، کارهای علمی را به جان پذیره می شویم، در کارهای اقتصادی فعالیت صحیح و مثمر را در مدّ نظر داریم، کارهای عمرانی را به عنوان خدمت مورد توجّه و مقبول قبول می کنیم، سعی در تحصیل ثروت از طریق صحیح و مطابق قوانین را که منجر بشود به تقدیم مالیات به خزانه ی دولت تا آخرین دیناری که ممکن است بدون اینکه کسی بکوشد تا خود را جزءً و کلّاً از این امر معارف کند و این کار از لحاظ اصول تعالیم بهائی صحیح باشد، قبول می کنیم.

همچنین با اینکه دیانت بهائی دیانت صلح است امّا مادام که در مملکتی قبول جنگ و قبول آمادگی برای جنگ به عنوان خدمت نظام وظیفه مقبول قانونی است، اهل بهاء موظّف به اطاعت آن هستند منتهی ترجیح می دهند که نظر به تکلیف وجدانی خود در خطّ حمله و کشتار قرار نگیرند بلکه به انجام سایر خدمات ممکنه در نظام مشغول باشند.[۸]

بنابراین چه کسی است که می تواند بگوید بهائی خود را از سرنوشت مملکت برکنار می دارد؟

بیت العدل اعظم در مقامی فرمودند احبّا تصوّر نکنند که به عذر عدم مداخله در امور سیاسی می توانند خود را نسبت به مصالح مملکت بی اعتنا بدانند یا کناره بگیرند یا شخص بی ثمر و بی اثری باشند.[۹] منتهی خدمت فقط از طریق سیاست نیست. اگر خدمت منحصراً باید از طریق سیاست پیشگی انجام بگیرد بهائی این خدمت را نمی کند امّا تصدیق می فرمایید که خدمات فقط انحصار به این خدمت ندارد. این خدمت که تؤام با یک نوع جاه طلبی و ارضای یک نوع حسّ خودخواهی و تؤام با به دست آوردن مزایا و منافع هست ارزانی دیگران باشد. بگذارید آن خدماتی را که تؤام با ایثار و نثار و فداکاری و گذشت و انقطاع و کار کردن و کوشیدن و تسلیم حاصل دسترنج به مملکت است بر عهده ی اهل بهاء باشد و این کار را خیلی خوب انجام می دهند و باید بدهند. بهائیان نسبت به مصالح مملکت بی اعتنا نیستند. علی الخصوص در مورد ایران باید گفت که جامعه ی بهائی بزرگترین مبلّغ بی نام و نشان ایران، فرهنگ ایران، قومیت ایران، اسم و رسم ایران و منافع ایران در سراسر جهان است. مردم این مملکت همه ی ایران را به عنوان وطن دوست می دارند امّا بهائیان بالاتر از این مقامند، ایران را به عنوان مرکز ظهور دیانت بهائی، به عنوان قربانگاه شهدای بهائی، به عنوان خاکی که با خون عزیزترین نفوس بهائی آمیخته و آغشته است، خاکی که خون نقطه ی اولی را در آن ریختند، خاکی که به قدم بهاء الله مشرّف شده است، تقدیس می کنند. صحبت تقدیس است، صحبت ستایش نیست. صحبت پرستش است، صحبت سر به خاک گذاشتن و سجده کردن است، صحبت دور خاک گشتن و طواف کردن و اشاعه ی این محبّت را در سراسر دنیا کردن است. امروز در بین صدهانژاد و قوم و ملّت و قبیله در سراسر دنیا، در بین میلیون ها نفوس، در بین ده ها مملکت، در چندین ده هزار شهر و قریه اسم ایران، رسم ایران، فرهنگ ایران، شیراز و طهران ایران تقدیس می شود. ما کم نداریم بهائیانی را که از سراسر دنیا روی به ایران می آورند برای اینکه در شیراز جبین بر خاکی بمالند که نقطه ی اولی از آنجا برخاست و در تبریزی اشک به چشم بیاورند که خون نقطه ی اولی در آنجا بر خاک ریخت. منتهی همین زیارت را که آرزوی دل و جانشان است که بیایند و ایران را ببوسند و برگردند، بیایند شیراز را بپرستند و طهران را بستایند و خاک تبریز را توتیای چشم خود کنند و برگردند، همین را هم اگر دولت یا ملّت یا مملکت نخواهد و صلاح نداند نمی کنند برای اینکه نه تنها به مصالح مملکت مطابق تشخیص خودشان عمل می کنند بلکه تشخیص دولتشان و ملّتشان را هم قبول دارند و اطاعت می کنند. بنابراین چگونه می توان یک چنین جمعی را نسبت به سرنوشت مملکت، نسبت به خدمت به این مملکت بی اعتنا دانست؟ این امر ظلم صریح هست که در حقّ اهل بهاء می شود.

یک مطلب دیگر که گاهی بهانه می گیرند و عنوان می کنند و جوان های بهائی را به دام می کشند این است که به آنها می گویند مداخله در سیاست برای استقرار عدالت است بنابراین چگونه می تواند جمعی خود را نسبت به استقرار عدالت بی اعتنا بداند؟ ولی ما می دانیم که این فقط ظاهر امر است. مداخله در امور سیاسی فقط برای جانشین کردن طبقه ای نسبت به طبقه ی دیگر، شخصی نسبت به شخص دیگر، مقامی نسبت به مقامی دیگر و امثال ذلک است. وقتی در جایی به عنوان مبارزه، با مطامع قیام می شود، اگر درست بنگریم و دقّت کنیم، می بینیم که به قصد تأمین مطامع و منافع شخصی دیگری بوده است که قبلاً این مطامع و منافع را نداشته است. پس در واقع اهل بهاء که خود را کنار می گیرند نمی خواهند آلت شوند، نردبان شوند برای اینکه کسی پا بر دوش آنها بگذارد و برسد به جایی که قبلاً در دست دیگری بود. کم نبودند از این قبیل اشخاص و کم نبوده است از این قبیل وقایع که چنین نتایجی را داده است. بنابراین اهل بهاء خوب می دانند که خدمت به عدالت از آن طریق ممکن است که خدمت به وحدت عالم انسانی و خدمت به صلح شود. خدمت به ترک تعصّبات شود. خدمت به اصلاح وجدان ها و بیدار کردن دل ها از لحاظ توجّه روحانی شود. جز به این ترتیب عدالت در عالم استقرار پیدا نمی کند. البتّه نسبت به جنبه های دیگر فعالیت بشری بدبین نیستیم، منتهی آن جنبه های دیگر را از قبیل همان حرکت ضروری، قهری و ذاتی عالم می دانیم که به طرف هدف اصلی و نهایی باید حاصل بشود. ما به آن طریق فعّالیتمان را متوجّه نمی کنیم بلکه فعّالیت ما متوجّه به اشاعه ی تعالیم بهائی است، متوجّه به تبلیغ امر حضرت بهاء الله است که اساس آن چیزی جز وحدت عالم، چیزی جز تهذیب امم و چیزی جز نزدیک ساختن عالم ادنی به ملکوت ابهی نیست و تا ما چنینیم و از وسایلی از این قبیل بهره بر می داریم، هدف خود را با خود دست ناخورده، فاسد نشده نگه می داریم و به آن هدف می رسیم اگرچه در آتیه ی بعیدی باشد. چون آنچه برای ما مطرح است این نیست که خود طرفی بربندیم، خود به انفراد به جایی برسیم، بلکه منظور این است که عالم انسانی به جایی برسد، چه رسیدن او را ما به چشم خود ببینیم و چه موقف به آتیه ای باشد که نبینیم. آنچه مسلّم است در این راه کار می کنیم و در این کار کوتاه نمی آییم و سعی هم نمی کنیم که برای کوتاه کردن راه، خود را تباه کنیم، برای زود رسیدن، خودمان را بد برسانیم یا اینکه هدف حضرت بهاألله را از اظهار امر خودش با فهم ناقص بشری خودمان به صورتی برگردانیم که جز آن باشد که او خواسته بود. مداخله ی ما در امور سیاسی واقعاً امر بهائی را به همین صورت درمی آورد. به همین جهت است که نه تنها در عمل چنین نمی کنیم بلکه حتّی دعای ما هم این است که اهل بهاء همیشه از چنین خطری برکنار بمانند همان طوری که تا امروز همیشه بر کنار مانده اند و همین دلیل حفظ و صیانتشان بوده است.


لطفا نظر خود در خصوص این پست را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید .
bahaiyon.blogspot.com
facebook.com/omid.bahai
 facebook.com/bahainews9

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۵

حُرمت مقام روحانی حضرت عبد البهاء

Respecting the sacred station of Abdu’l-Bahá'
Widespread presentation and display of the image, voice and moving pictures of `Abdu’l-Bahá' in public, either by Baha'is or none Baha'is is Not permitted. It is harmful to the interest and integrity of the faith, as such public display of His image shows disrespect to the sacred dignity of His station.
Shoghi Effendi (from Persian Messages to the Baha'is of the East, July 1925)

‎سخن آشنا Fragrance  of Love‎'s photo.
حُرمت مقام روحانی حضرت عبد البهاء
تعدّد و تداول شمایل و صوت و صوَر متحرّکۀ حضرت عبدالبهآء در بین جمهور ناس، چه یار و چه اغیار، جائز نه و نمایش آن در هر موقعی از مواقع جائز نه. چه که مضرّ به مصالح امریّه است و مخالف شأن و حرمت و قدر و منزلت همچه آثار کریمۀ شریفۀ مقدّسه است. امید آن که احبّاء، علی الخصوص جوانان پر شور و نشاط، مراعات این امر مهمّ لازم را نمایند و از حدّ ادب و رتبۀ اعتدال خارج نگردند و تجاوز ننمایند
توقيعات مباركه حضرت ولی امرالله، ص ۲۴۹

شنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۵

ازدواج از ديدگاه ديانت بهايي

نگرش نسبت به ازدواج
انسان موجودي اجتماعي و خواهان ارتباط با ديگر همنوعان است . همچنين خواهان كمال و خوشبختي. ازدواج مناسب،موثرترين و پايدارترين ارتباطي است كه بين انسانها برقرار مي شود.
از نقطه نظر ديانت بهايي، ازدواج قويا توصيه شده ولي فرض و واجب نيست. به فرموده حضرت ولي امرالله :" اتخاذ تصميم درباره تاهل و يا تجرد ،مالا به افراد راجع است . اگر شخصي براي اختيار همسر مناسب، مدتي صبر نمايد و يا به كلي مجرد بماند ،نبايد تصور نمود كه آن شخص به مقصد غايي(نهايي) حيات خويش كه اصولا امري روحاني است، واصل نگرديده.(ص 168 كتاب اقدس همراه ملحقات، يادداشتها و توضيحات كتاب اقدس)
به فرموده حضرت عبدالبها:" در بين بهاييان مسئله ازدواج اين است كه زن و مرد بايد جسما و روحا متحد باشند و حيات روحاني يكديگر را ترقي دهند."(مجموعه نصوص جوانان ص 174)
از ديدگاه ديانت بهايي ،انسان موجودي است داراي دو جنبه جسماني و روحاني.
اصل اساسي ،روح انسان است و جسم، وسيله اي است براي تقويت و ترقي و ظهور قواي روحاني . و حيات جسماني انسان وسيله اي است براي اعتلاي خصوصيات و استعدادهاي روحاني و رسيدن به كمال معنوي.
زن و مرد مكمل يكديگرند و همديگر را تكميل مي كنند تا كانوني گرم و صميمي براي تشكيل عائله و دوام و بقاي نسل و تكامل روحاني يكديگر فراهم آورند.
همسر مناسب ،مكملي قوي و توانا است. همچون بال براي يك پرنده . او كسي است كه در سفر زندگي به شما مي پيوندد و تا آخر حيات ،شريك و سهيم غم و شادي و همدم ابدي شما مي گردد. به فرموده حضرت عبدالبها :" مرد(زن) قبل از انتخاب زوجه (زوج) بايد با متانت و هوشياري ،بطور جدي فكر كند كه اين دختر (پسر) در تمام مراحل زندگي يار او خواهد بود . ازدواج يك امر موقتي نيست . او روحي است كه بايد در تمام ايام حيات با او همدم و مانوس باشد."( همان منبع ص 174)
لذا مي فرمايند :" بايد دختري (پسري) را انتخاب كني كه شايسته و قابل هدفهاي معنوي و روحاني تو باشد. او بايدعاقل و باهوش باشد، آرزومند كمال باشد ،به جميع مسايل مربوط به زندگي تو علاقه مند باشدو در جميع مراحل حيات يار و شريك تو باشد، رفيقي شفيق باشد ، داراي قلبي مهربان و سرور انگيز باشد."(همان منبع ص 175)
رفتارها و نگرشهايي كه در يك ازدواج لازم و ضروري است ،در بيانات شفاهي حضرت عبدالبها آنقدر زيبا و واضح بيان شده كه در زير بطور كامل نقل مي گردد:
"رشته اي كه كاملتر از هر چيز ديگر ،قلوب را به هم متصل مي سازد ، وفاداري زن و شوهر است. عشاق حقيقي ،هنگامي كه به يكديگر پيوسته و متحد شدند،بايد نهايت وفاداري رانسبت به يكديگر مرعي دارند. شما بايد علم و دانش خويش ، استعداد خويش ، سرمايه و مايملك خويش ،القاب و عناوين خويش و بالاخره جسم و روح خويش را وقف خدا ، حضرت بهاالله و بالاخره وقف يكديگر سازيد . بگذاريد قلوبتان وسيع باشد . وسيع به وسعت جهان الهي. نگذاريد كه ذره اي حسد بين شما رخنه نمايد زيرا حسد همچون زهر كشنده ،جوهر و ذرات عشق را تباه مي سازد و از بين مي برد. اجازه ندهيد كه وقايع و حوادث زود گذر اين زندگي پر تغيير ،شكاف و رخنه اي در بين شما ايجاد كند. هنگامي كه اختلاف و تفاوت نظري ظاهر مي گردد، در خفا با يكديگر مشورت نماييد كه مبادا ديگران از كاه كوهي بسازند.
مگذاريد هيچگونه شكوه و شكايتي در بندرگاه قلب شما لنگر اندازد بلكه حالت و طبيعت اين اندوه را براي يكديگر با چنان صداقت و حسن تفاهمي بازگو كنيد كه آن اندوه ،ناپديد گردد.آنچنان كه ديگر خاطره اي از آن به جاي نماند. رفاقت و مودت را برگزينيد و از حسادت و دو رويي روي برگردانيد بايد افكار شما عالي و آرمانهاي شما نوراني و اذهان شما روحاني باشد تا روح شما محل تجلي شمس حقيقت گردد. بگذاريد قلوب شما همانند دو آيينه صاقي باشد كه ستاره هاي آسمان عشق و جمال را در خود متجلي مي سازد. با يكديگر از آرزوهاي اصيل و مفاهيم ملكوتي صحبت به ميان آوريد و هرگز رازي را از يكديگر پنهان مداريد.خانه خود را همچون بندرگاهي جهت آسايش و آرامش بنا كنيد.
هيچ انسان فاني نمي تواند آن اتحاد و هماهنگي را كه خداوند براي زن و مرد مخصص داشته است ،در ذهن خود تصور نمايد. هميشه اوقات درخت اتحاد خويش را با آب عشق و محبت سيراب سازيد تا براي هميشه سرسبز و در تمام فصول پر نظارت باشد و ميوه گوارا براي التيام همه ملل ببار آورد. و هنگامي كه خداوند به شما فرزندان زيبا و جذاب عطا كرد،حيات خود را وقف تعليم و تربيت آنها نماييد تا آنكه آنها گلهاي جاوداني رضوان الهي گردند و بلبلان بهشت باقي شوند و خادم عالم انساني گردند و اثمار شجره حيات باشند."(به سوي كمال ص 180)


شرايط ازدواج
· در ديانت بهايي، تعدد زوجات نهي شده است ( ص 83 كتاب اقدس همراه ملحقات)حضرت بهاالله مي فرمايند كه آسايش و آسودگي خاطر وقتي ميسر است كه به همسر واحد قناعت شود. آن حضرت در باره اين نكته در لوحي مي فرمايند كه انسان بايد به نحوي عامل گردد كه سبب راحت و آسايش خود و همسرش باشد .(ص166 كتاب اقدس همراه ملحقات، يادداشتها و توضيحات كتاب اقدس) · شرط جواز ازدواج، آن است كه طرفين يعني دختر و پسر به سن بلوغ شرعي يعني پانزده سالگي رسيده باشند . نامزد شدن با دختري كه به سن بلوغ نرسيده در ديانت بهايي جايز نيست(ص 84 كتاب اقدس همراه ملحقات) . همچنين ازدواج با اقوام نزديك، زمينه ظهور بيماري هاي بسياري را فراهم مي آورد به همين جهت حضرت عبدالبها مي فرمايند : " در ازدواج حكمت الهيه چنين اقتضاء مي نمايد كه از جنس بعيد باشد يعني بين زوجين هر چه بعد بيشتر ،سلاله قوي تر و خوش سيماتر و صحت و عافيت بهتر .. چون امر بهايي قوت گيرد مطمئن باشيد كه ازدواج با اقربا ( نزديكان) نادر الوقوع گردد."(گنجينه حدود و احكام ص 184) · در بسياري ازنقاط جهان از جمله ايران رسم بر آن بوده كه پدر و مادر ،براي فرزند خود همسري برگزينند و زوج جوان كمترين حقي در اين انتخاب نداشتند. اما بر اساس تعاليم بهايي ،زن و مرد بايستي كاملا با يكديگر آشنا شوند و چون به اين تصميم نايل آمدند كه از تفاهم كافي براي ازدواج برخوردارند ،پدر و مادر عروس و داماد بايد به اين امر رضايت دهند. بدين ترتيب ازدواج مشروط است به اينكه ابتدا طرفين يعني دختر و پسر راضي باشند و در مرحله دوم والدين ايشان به اين ازدواج رضايت دهند. خواه زوجه باكره باشد يا نباشد.(ص84 كتاب اقدس همراه ملحقات) حضرت ولي امرالله در مورد اين حكم مي فرمايند :" شرط لازم براي ازدواج بهايي ،تحصيل رضايت والديني است كه در قيد حيات باشند . اين شرط واجب الاجرا است چه والدين بهايي باشند چه نباشند،چه بين آنان سالهاي متمادي طلاق واقع شده باشد، چه نشده باشد . حضرت بهاالله اين حكم محكم را نازل فرموده اند تا بنيان جامعه انساني استحكام پذيرد و روابط خانوادگي پيوندي بيشتر يابد و سبب شود كه در قلوب فرزندان حس احترام و حق شناسي نسبت به والدينشان كه آنان را جان بخشيده و روانشان را در سير جاوداني به سوي خالق متعال ،رهسپار ساخته اند،ايجاد گردد"( در ديانت بهايي ازدواج با غير بهايي جايز است ) (ص 84 و 169 كتاب اقدس همراه ملحقات ،يادداشتها و توضيحات)"هدف نهايي ديانت بهايي ،تحقق وحدت و محبت بين اهل عالم است . خانواده واحد اوليه اجتماع و كانون محبت حقيقي است و پيوند والدين و فرزندان محكم و ناگسستني و رضايت والدين از فرزندان موجب جلب بركات الهي و حصول شرايط مساعد براي زندگي آنان و حفظ مراتب و رعايت شؤنات ادب و احترام است. به همين جهت امر عظيم ازدواج ،موكول و معلق به رضايت والدين است."(جزوه مزدوجين جوان ص 9)

نامزدي
بعد از آنكه تصميم نهايي توسط دختر و پسر گرفته شدو رضايت والدين آنها اتخاذ گرديد ،همان حين تاريخ نامزدي آغاز و به دوستان و آشنايان اعلان مي گردد. حضرت بهاالله دوران نامزدي را 95 روز معين فرموده اند حضرت عبدالبها در اين مورد و علت آن مي فرمايند:" در قديم بعد از قرار و تعيين بلكه عقد و كابين ،مدتي مديده ،زفاف تاخير مي شد و از اين جهت محذورات كليه حاصل مي گشت . حال نص كتاب اين است. چون ازدواج و اقتران زوج و زوجه مقرر گردد يعني اين دختر به نام اين پسر شد و اقتران قطعي شد،به جهت تهيه و تدارك جهاز و ساير امور بيش از 95 روز مهلت جايز نه "(گنجينه حدود و احكام ص 167)

مهريه
تحقق ازدواج ، معلق به دادن مهريه است ." در بعضي فرهنگها مهريه را داماد به مادر و پدر عروس مي پردازد و در بعضي فرهنگها مهريه از طرف پدر و مادر عروس به داماد پرداخت مي گرديد.در هر دو حال معمولا مبلغ پرداختي معتنابه است "حكم حضرت بهاالله آنكه " مهريه را به عنوان هديه اي، با ارزش محدود و معين مقرر فرمودند كه از طرف داماد به عروس تسليم مي شود."( ص 170 كتاب اقدس همراه ملحقات ،يادداشتها و توضيحات)
ميزان ارزشي اين هديه، بستگي به محل سكونت دائمي داماد ( ص 85 كتاب اقدس و ملحقات)و ميزان سرمايه داماد و نيز و رضايت و اتفاق ميان زوج( پسر) و زوجه(دختر) دارد چنانچه حضرت عبدالبها مي فرمايند: " اهل مدن(شهر) بايد طلا بدهند و اهل قري(قريه) فضه (نقره) و اين بسته به اقتدار زوج است اگر فقير است يك واحد مي دهد ( 19 مثقال) اگر اندك سرمايه دارد دو واحد( 38مثقال) اگر با سر و سامان است سه واحد مي دهد . اگر از اهل غنا است 4 واحد مي دهد و اگر در نهايت ثروت است 5 واحد مي دهد. في الحقيقه بسته به اتفاق ميان زوج و زوجه و ابوين(پدر دو طرف) است . هر نوع در ميان اتفاق حاصل شود ،مجري گردد."(ص 172 كتاب اقدس و ملحقات، يادداشتها و توضيحات)
بر اساس احكام ديانت بهايي حداقل ميزان مهريه 19 مثقال و حد اكثر آن 95 مثقال است كه از طلا يا نقره بوده و تجاوز از 95 مثقال حرام است . ( 85كتاب اقدس همراه ملحقات)
در ديانت بهايي توصيه گرديده كه بهتر است به حد اقل مهريه يعني به ميزان 19 مثقال نقره قناعت شودو در اين مورد حضرت بهاالله توصيه مي فرمايند: " مقصود رفاهيت كل و وصلت و اتحاد ناس است لذا هر چه در اين امورات ،مدارا شود ،احسن است"(كتاب اقدس م ملحقات ص 85 و 171)
حضرت بهاالله مي فرمايند" در صورتي كه در هنگام عقد ،داماد قادر نباشد مهريه را تماما به عروس ادا نمايد ، ماذون است قبض مجلس رد نمايد."(ص 170 كتاب اقدس همراه ملحقات ،يادداشتها)

بعضي ملا حظات در باب ازدواج
حضرت ولي امر الله مي فرمايند: " سؤالي كه شما درباره دلبستگي زن و يا شوهر نسبت به ديگري غير از همسرش طرح كرده ايد . در تعاليم الهي به صراحت توضيح گرديده است . به اين ترتيب كه سجيه عفت و تقوي مستلزم آن است كه چه پيش از ازدواج و چه بعد از آن از لحاظ روابط جنسي، يك زندگي تؤام با طهارت و تقوي داشته باشيم . قبل از ازدواج كاملا عفيف و بعد از ازدواج در روابط جنسي و گفتار و كردار، مطلقا به شريك زندگي خود وفادار باشيم."( مجموعه نصوص جوانان ص 179)(توقيع 28 سپتامبر 1941)
ونيز مي فرمايند: " بايد گفت بنا بر تعاليم بهايي هيچ گونه رابطه جنسي مشروع و آزاد نيست مگر از راه انجام مراسم قانوني ازدواج بين زوجين و در چهار چوب زندگي زناشويي. روابط ديگر نه مشروع است نه مفيد براي سلامت بدن. جوانان بهايي بايد از طرفي درس خودداري و تسلط بر نفس را كه بدون شك اثر سودمندي بر رشد و تكامل اخلاقي و شخصيت آنها خواهد داشت ،فرا گيرند و از طرف ديگر توصيه شوند كه پيمان زناشويي را در جواني و در بحبوحه نيروي جسماني بر قرار سازند"(مجموعه نصوص جوانان ص 179 توقيع 13 دسامبر 1940)

طلاق
در ديانت بهايي امر طلاق موكدا، مكروه و مبغوض است .نظر ديانت بهايي در مورد طلاق را مي توان در بيانات زير از حضرت عبدالبها خلاصه نمود:"
احبا( بهاييان) بايد اكيدا از طلاق بپرهيزند مگر آنكه بين زن و مرد، امري صورت پذيرد كه آنها را به علت تنفر داشتن از يكديگر ،ناگزير از جدايي نمايد. در آن صورت با اطلاع محفل روحاني اقدام به جدايي خواهند نمود . آنها بايد به مدت يكسال كامل صبر و اصطبار نمايند و اگر در طي اين يكسال شرايط سازش بين آنها بوجود نيامد، در آن صورت طلاق بين آنها جاري مي گردد . اساس ملكوت الهي بر پايه سازش و عشق و يگانگي و اتحاد بنا گرديده و نه بر اساس اختلاف ،علي الخصوص در بين زن و شوهر."( به سوي كمال ص 187) و (ص174كتاب اقدس و ملحقات)
حضرت ولي امر الله مي فرمايند كه حقوق طرفين در تقاضاي طلاق ،مساوي است و هر طرف كه طلاق را قطعا لازم داند،مي تواند تقاضا نمايد.(ص 175 كتاب اقدس و ملحقات)

صوم و روزه داری در دیانت بهائی


یا قلم الاعلی، قل یا ملاء الانشاء قد کتبنا علیکم الصیام ایاماً معدودات و جعلنا النّیروز عیداً لکم بعد اکمالها کذلک اضائت شمس البیان من افق الکتاب من لدن مالک المبدأ و المأب "(کتاب اقدس، آیه 40)

(مضمون: ای قلم اعلی، بگو ای مَلَأ انشاء، ایام معدودی را به صیام (روزه داری) بر شما نوشتیم و بعد از اکمال آن، نوروز را عید برای شما قرار دادیم. چنین روشن کرده است آفتاب بیان از افق کتاب از جانب مالک مبدأ و مآب.)

حکم صوم و روزه داری، سابقه ای طولانی در ادیان دارد و پیروان هر یک به نحوی از انحاء این حکم را اجرا می کرده اند. البته شکل اجرای این حکم در ادیان سابق متفاوت بوده گاه به صورت نهی از خوردن برخی اقلام در روزهایی از سال بوده ولی روزه داری به شکل معروف و شناخته شدۀ آن، با دیانت اسلام معرفی شده است؛ که فرد روزه دار، در ایام خاصی از سال، از خوردن و آشامیدن و اعمال ناشایست از بام تا شام احتراز می جوید و وقت بیشتری را به دعا و عبادت پروردگار اختصاص می دهد.

حکم صوم (روزه) در دیانت بهائی نیز یکی از مهم ترین احکام است. بر هر بهائی مکلّفی (بعد از پانزده سال تمام)، نوزده روز، روزه داری واجب گردیده است. در ایام روزه داری، بهائیان از طلوع خورشید تا غروب آن، از خوردن و آشامیدن و ارتکاب اعمال و گفتار ناشایست و حتی داشتن افکار نالایق دوری می جویند و به انفاق به فقرا، قناعت و دستگیری از ضعفاء می پردازند. بهائیان به دعا و نیایش های مخصوص این ایّام مشغول می شوند و خانه دل را مانند بدن خود از ناپاکی و غبار کدورت پاک می کنند.

این نوزده روز به صورت ثابت، در نوزده روز پایانی سال شمسی قرار گرفته است. البته این تاریخ برابر است با آخرین ماه از سال بدیع (تقویم بهائی) که دارای نوزده ماه نوزده روزه است. ماه آخر سال بهائی، "شهر العلاء" (ماه علاء) نامیده می شود که به نام حضرت اعلی مزیّن شده است.


ایام هاء

اساس تقویم بدیع، سال شمسی است که 365 روز و 5 ساعت و تقریباً 50 دقیقه است. تقویم بدیع شامل نوزده ماه نوزده روزه است که جمعاً 361 روز می شود. چهار روز باقی مانده که در سالهای کبیسه پنج روز می گردد، به "ایّام هاء" مشهور است. حضرت باب موقع ایام هاء را در تقویم صریحاً معیّن نفرمودند. حضرت بهاءالله در کتاب مستطاب اقدس آن ایام را بلافاصله قبل از شهر العلاء که ماه صیام است، قرار داده اند.

"اذا تمّت ایام الاعطاء قبل الامساک فلیدخلنّ فی الصیّام کذلک حکم مولی الانام" (آیه 43)
(مضمون: زمانی که ایام اعطاء (ایام هاء) قبل از روزهای امساک (روزه داری) به پایان رسید، پس وارد صیام می شود چنین حکم کرده مولای مردمان)

حضرت بهاءالله در بند 16 از کتاب اقدس می فرمایند: " انّا جعلناها مظاهر الهاء بین اللیالی و الایام." ( همانا آن را مظاهر (هاء) بین روزها و شب ها قرار دادیم). بنابراین ایام زائده در تقویم که به ایام هاء معروف است، امتیازش در این است که مظاهر حرف " هاء" می باشد. ارزش عددی حرف "هاء" به حساب ابجد، پنج است که با حدّ اعلای ایام زائده مطابق است. در آثار بهائی حرف "هاء" مبیّن معانی روحانی عمیق و متعددی است و از جمله رمزی از هویّت الهیه می باشد.

حضرت بهاءالله به پیروان خود امر فرموده اند که ایام هاء را با وجد و سرور به برگزاری ضیافات و انفاق به فقرا و نیازمندان اختصاص دهند. حضرت ولی امرالله می فرمایند که ایام هاء مخصوص مهمان نوازی و اعطاء هدایا و از این قبیل موارد می باشد.

ایام هاء در دیانت بهائی از جایگاه رفیع و بی بدیلی برخوردار است و ادعیه و مناجات هایی مخصوص این ایام از قلم حضرت بهاءالله نازل گردیده است که بهائیان در این ایام به تلاوت آنها می پردازند.


ماه صیام

پس از انقضای ایام هاء، نوبت به آخرین ماه از سال بهائی به عنوان شهر العلاء می رسد. ماه صیام بهائی در این ماه نوزده روزه قرار دارد. بهائیان از طلوع خورشید تا غروب آن به روزه داری می پردازند و از خوردن، نوشیدن، گفتار درشت و هر آنچه مکروه و ناپسند است، می پرهیزند.

" ای سائل، صوم عبارت از کفّ نفس است از جمیع مأکولات و مشروبات. دخان از جمله مشروبات است و انسان نباید لسان را به ظلمات فظیعه بیالاید و البهاء علیک." ( حضرت عبدالبهاء، گنجینه حدود و احکام ص 45)

مسلّم است که مقصود اصلی از روزه داری پرهیز از خوردن نیست بلکه مهم تر از آن روحانیّتی است که در این ایام مخصوصه نصیب فرد صائم می شود و تلاشی است که او برای اجتناب از اعمال و افکار و گفتار ناپسند از خود نشان می دهد. اجابت فرمان خداوند و بندگی و خدمت به هم نوع، محبّت و عدالت و صداقت است که صائم را از مواهب روزه داری و امساک خود بهره مند می سازد.

فرد روزه دار هر سحرگاه برای ذکر و ثنای حق از خواب بیدار می شود و با ادعیه و مناجات های مخصوص ایّام صیام روز خود را آغاز می کند و هنگام غروب باز با ذکر خداوند و دعا و نیایش افطار می کند. از جمله ادعیه و مناجات های مخصوص روزهای صیام، با این مطلع آغاز می شود:

"بسم الله الاقدس الابهی
یا الهی هذه ایام فرضت الصیّآم علی عبادک و به طرّزت دیباج کتاب اوامرک بین بریّتک و زیّنت صحائف احکامک لمن فی ارضک و سمائک و اختصصت کلّ ساعة منها بفضیلة لم یحط بها الّا علمک الّذی احاط الاشیاء کلّها و قدّرت لکلّ نفس منها نصیباً فی لوح قضائک و زبر تقدیرک و اختصصت کل ورقة منها بحزب من الاحزاب و قدّرت للعشّاق کأس ذکرک فی الاسحار یا ربّ الارباب..." (حضرت بهاءالله، ادعیه حضرت محبوب، ص 110)


(مضمون به فارسی: به نام خداوند اقدس ابهی، ای خدای من این روزهایی است که در آن روزه و روزه داری را برای بندگانت واجب کردی و بدان وسیله چهره کتاب اوامرت را بین مردمانت زینت دادی و کتب و نوشته ها و آثار احکامت را از برای کسانی که در زمین و آسمان تو اند زینت دادی و اختصاص دادی هر ساعتی از آن را به برتری که احاطه نداشته به آن مگر دانش خودت که احاطه نموده کلّ اشیاء را. و مقدار معینی تعیین فرمودی از برای هر نفسی، از آن نصیبی در لوح قضایت و نوشتجات تقدیرت و اختصاص دادی هر ورقی از آن را به دسته ای از دستجات و گروه ها و مقدّر فرمودی از برای عاشقان جام ذکر خودت را در سحرها ای پروردگار و پرورندۀ پرورندگان...)


برخی از احکام روزه (صوم)

- روزه داری بر هر بهائی مکلّفی که بالای پانزده سال تمام دارد، واجب است.

- روزه داری، از طلوع آفتاب تا غروب آن واقع می شود.

"کفّوا انفسکم عن الاکل و الشرب من الطلوع الی الافول ایّاکم ان یمنعکم الهوی عن هذا الفضل الذّی قدّر فی الکتاب." (کتاب اقدس، آیه 47)
(نفوس خود را از خوردن و آشامیدن از طلوع تا غروب بر حذر دارید. مبادا که هوی و هوس شما را از این فضل که در کتاب مقدّر شده، منع نماید)

- شرایطی که در آن افراد از انجام این فریضه روحانی معاف شده اند، عبارتند از: بیماری، مسافرت (البته با شروط ویژه)، زنان در دوران بارداری، شیردهی و حین بروز عادت، سنّ هَرَم (سالمندان بالای هفتاد سال)، افرادی که به مشاغل شاقّه اشتغال دارند.

"لیس علی المسافر و المریض و الحامل و المرضع حرج عفی الله عنهم فضلاً من عنده انه لهوالعزیز الوهاب" (کتاب اقدس، آیه 44)
(بر مسافر و مریض و حامله و شیرده حرجی نیست. خداوند عفو کرده است آنها را فضلی از جانبش که اوست عزیز و وهّاب)

"براستی می گویم از برای صوم و صلات عندالله مقامی است عظیم و لکن در حین صحت فضلش موجود و عند تکسّر عمل به آن جایز نه این است حکم حق جل جلاله از قبل و بعد طوبی للسامعین و السامعات و العاملین و العاملات" (حضرت بهاءالله، رساله سوال و جواب، گنجینه حدود و احکام، ص 47)

"من کان فی نفسه ضعف من المرض او الهرم عفی الله عنه فضلاً من عنده انه لهوا الغفور الکریم ( کتاب اقدس، آیه 24)
(کسی که در بدنش ضعفی از بیماری و یا هَرَم (هفتاد سال به بالا) دارد، خداوند او را عفو کرده است به فضلی که از جانبش است براستی اوست بخشنده و کریم.)

" قد عفی الله عن النساء حین ما یجدن الدّم الصوم و الصلة و لهنّ ان یتوضأن و یسبحنّ خمساًو تسعین مرّة من زوال الی الزوال سبحان الله ذی الطلعة و الجمال هذا ما قدّر فی الکتاب ان انتم من العالمین (کتاب اقدس، آیه 31)
(خداوند عفو کرده است بر زنان هنگام بروز عادت (قاعدگی)، روزه و نماز را بر آن هاست که وضو بگیرند و هنگام ظهر، در تسبیح پروردگار نود و پنج مرتبه بگویند پاک و منزّه است خداوندی که صاحب طلعت و زیبایی است، این است آنچه در کتاب مقدّر شده است اگر از دانایان باشید.)

- در صورتی که ایّام محرّمه (مانند اعیاد یا روز شهادت حضرت باب) در این ماه واقع شود، روزه در آن روز واجب نیست.

" اگر عید مولود و یا مبعث در ایام صیام واقع شود حکم صیام در آن یوم مرتفع است" (حضرت بهاءالله، رساله سوال و جواب، کنجینه حدود و احکام، ص 49)

- برای تمام کسانی که به دلیلی از روزه داری معاف هستند، قناعت و ستر در این ایّام به احترام حکم الله واجب است.
حضرت بهاءالله در رساله سوال و جواب در خصوص حکم روزه کسانی که به اعمال شاقه اشتغال دارند می فرمایند: " صیام نفوس مذکوره عفو شده ولکن در آن ایام، قناعت و ستر لِاَجل احترام حکم الله و مقام صوم، اولی و اَحَبّ." (گنجینه حدود و احکام، ص 46)
عید صیام

عید صیام در دیانت بهائی مقارن با روز نوروز یعنی تحویل سال نوی شمسی است. روز نوروز برابر روز اول سال بدیع در تقویم بهائی به "یوم البهاء" مسمّا گشته است که نخستین روز از ماه "شهر البهاء" است.

حضرت بهاءالله در کتاب اقدس چنین می فرمایند:

" و جعلنا النیروز عیداً لکم (آیه 40)... طوبی لمن فاز بالیوم الوّل من شهر البهاء الذّی جعله الله لهذا الاسم الاعظم (آیه 258)... قل انّه لصدر الشهور و مبدئها و فیه تمرّ نفحة الحیات علی الممکنات طوبی لمن ادرکه بالرّوح و الرّیحان نشهد انه من الفائزین (آیه 260)


(مضمون: و نوروز را عید بر شما قرار دادیم... خوشا به حال کسی که به این روز از اول ماه بهاء فائز شد که خداوند آن روز را برای اسم اعظم خود قرار داده است... بگو همانا آن برترین ماه ها است و آغازشان و در آن رائحۀ زندگانی بر موجودات می وزد. خوشا به حال کسی که آن را به شادمانی درک کند. گواهی می دهیم که او از فائزین است.)

آيا دين لازم است ؟

به راستى آيا دين لازم است؟ اين سئوالى است که طرحش در عصر ما روز افزون است زيرا مردمان مى بينند از جهتى شهباز فکر و انديشۀ بشر به اوج ترقّى پرواز گرفته و هر روز بر ارتفاعى برتر مى نشيند و چشم اندازى گسترده تر مى يابد و از جهت ديگر ملاحظه مى کنند که آنچه به نام دين بسيارى از جهانيان را شيفته و مفتون خود ساخته چنان با تقاليد و خرافات و مراسم و عادات عجيب آميخته است که هويّت نخسين آن دگرگون گشته و امرى که براى سعادت و رفاه عالم انسانى بوده اسباب اختلاف و جنگ و جدال شده و مردم آزاده و متفکّر را از خود دور و بر کنار نموده است. در اين راه هر چه جهانيان در ميدان علم و ادب و هنر پيشتر روند فاصله شان با دين که در مقام هزاران سال پيش متوقّف مانده است، بيشتر گردد و تضادّى فاحش بين دين و دانش پديد آيد که خسرانش نصيب انسان است. در نتيجۀ اين جدائى اعتدال جامعۀ انسانى بر هم مى خورد و افراط و تفريطى که حاصل مى شود سبب پريشانى اهل عالم مى گردد. اين جدائى و تضادّ مخالف طبيعت انسان و قوانين آفرينش است زيرا چنانکه حضرت عبدالبهاء در يکى از خطاباتش مى فرمایند :
انسان دو حيات دارد يک حيات جسمانى يک حيات روحانى. حيات جسمانى انسان حيات حيوانى است. ملاحظه مى کنيد که حيات جسمانى انسان عبارت از خوردن و خوابيدن و نوشيدن و راحت کردن و گرديدن و اشياء محسوسه را نظير کائنات سائره از ستاره و آفتاب و ماه و جبال و درّه ها و درياها و چشمه ها و جنگل ها ديدن است. اين حيات ؛ حيات حيوانى است. مشهود و واضح است که حيوان با انسان در معيشت جسمانى مشترک است. يک چيز ديگر هست و آن اين است که حيوان در معيشت جسمانى خود راحت است ولى انسان در معيشت جسمانى خود در تَعَب . 

ملاحظه کنيد که جميع حيوانات که در اين صحرا هستند در کوه ها هستند، در درياها هستند. اينها به سهولت معيشت جسمانى خود را بدون مشقّت و تعب بدست مى آورند. اين مرغ ها در اين صحرا نه کسبى نه صنعتى نه تجارتى نه فلاحتى بهيچوجه من الوجوه زحمتى ندارند هواى بسيار لطيف استنشاق مى کنند و بر اعلىٰ شاخه هاى درختهاى سبز و خرّم لانه و آشيانه مى نمايند و از اين دانه هاى موجود در اين صحرا تناول مى کنند. جميع اين خرمن ها ثروت آن ها است.لکن انسان به جهت معيشت جسمانى خود بايد تحمّل مشقّات عظيمه کند. شب و روز آرام نگيرد. يا فلاحت کند يا صناعت نمايد ، يا به تجارت مشغول گردد يا در اين معادن شب و روز کار کند يا در نهايت زحمت و مشقّت به اين طرف و آن طرف سفر کند و زير زمين و روى زمين کار نمايد تا آنکه معيشت جسمانى او ميسّر گردد. ولى حيوان اين زحمات را ندارد و با انسان در معيشت جسمانى مشترک است و با وجود اين راحت، نتيجه ای از اين معيشت جسمانى آنها نيست و اگر صد سال زندگانى کند از حيات جسمانى عاقبت ابداً نتيجه ای نيست. فکر کنيد ببينيد آيا هيچ نتيجه ای در حيات جسمانى هست؟ اين همه ميليونها نفوس که از اين عالم رفتند آيا هيچ ديديد که از حيات جسمانى خود نتيجه ای گيرند؟ جميع حياتشان هدر رفت زحماتشان هدر رفت مشقّاتشان هدر رفت صناعتشان هدر رفت، تجارتشان هدر رفت و وقت رفتن از اين عالم در کف چيزى نداشتند، نتيجۀ نگرفتند. امّا حيات روحانى حيات است. حياتى است که عالم انسانى به آن روشن. حياتى است که انسان از حيوان ممتاز. حياتى است که ابدى است ، سرمدى است. پرتو فيض الٓهى است. حيات روحانى انسان سبب حصول عزّت ابدى است. حيات روحانى انسان سبب تقرّب الى اللّہ است. حيات روحانى انسان سبب دخول در ملکوت اللّہ است. حيات روحانى انسان سبب حصول فضائل کلّيه است. حيات روحانى انسان سبب روشنائى عالم بشر است. ملاحظه کنيد نفوسى را که حيات روحانى مکمّل از براى آنها فنائى نبود، اضمحلالى نبود، و از زندگانى نتايجى گرفتند و ثمره ای بردند. آن ثمره چه چيز است؟ آن قربيّت الٓهيه است. آن حيات ابديّه است. نورانيّت سرمديّه است. آن حيات بقا است. آن حيات ثبات است. آن حيات روشنائى و سائر کمالات انسانى. 
خطابات عبدالبهاء، جلد ۲، صفحه ۱۷۶
چون انسان تنها جسم نيست و نيز تنها روح نيست ناچار بايد بين جسم و روح تفاعل و تعامل باشد. بايد اين هر دو جنبۀ انسانى در ظلّ تربيت در آيد. هر که را ديدۀ حقيقت بين است احساس مى کند که حسّ پرستش در سرشت انسان است و هر قدر که بخواهد از خدا پرستى کناره گيرد نمى تواند و هيچ کس نيست که در وقتى از اوقات سوانح حياتش خدا را نخوانده و احساس نکرده باشد.

به قول نعيم سدهى شاعر معروف بهائى :
اى دل اين خلق را خدائى هست
بانى از بهر هر بنائى هست
با تو مى گويد آسمان و زمين
خالِقُ الارضِ وَ السمائى هست
نفس هر منکرى کند اقرار
کآفريننده کبريائى هست
مژدۀ انبياء کند معلوم
غيب دانّى و رهنمائى هست
در سرشت جميع خلق جهان
به خدا جوئى اقتضائى هست
دل به هر کار بسته مى داند
کان گره را گره گشائى هست
چشم هر هوشمند مى بيند
کز پى هر عمل جزائى هست
آن سرا را تو سرسرى مشمار
کز پى اين سرا سرائى هست
به اين ترتيب دين اين حاجت طبيعى ما يعنى خداپرستى را بر مى آورد. از اين گذشته جامعۀ بشرى بايد داراى نظم و ترتيب و حدّ و قانون باشد والّا هرج و مرج رخ مى دهد و مانع ترقّى و تمدّن بشرى مى گردد. البتّه حکومت، قوانينى را براى ادارۀ امور کشور وضع مى نمايد و مردم را بر اجراء و اطاعت از آن قوانين تشويق و در صورت تخلّف مجازات مى نمايد. امّا بزرگترين عاملى که انسان را از منهيّات مانع مى شود و به فضائل مخصوص انسان رهنمون مى گردد وجدان است. همۀ ما در امور زندگانى با خود مشورت مى نمائيم که اگر چنين کنيم خوب است يا بد. آن کيست که در خويشتن خويش طرف مشورت ما است؟ آن وجدان ما است و حکم وجدان بيدار است که رهنماى مردم در گفتار و کردار است و آن ضابطه اى که به ما امر و نَهْىْ مى کند سرچشمه اش اديان است که آنها را در ضمير ما مخمّر کرده اند. در آثار بهائى چنين آمده است:
دين حصنِ حصين است. اگر بنيان دين متزلزل و وهين گردد هرج و مرج رخ دهد و به کلّیانتظام امور مختل شود. زيرا در عالم انسانى دو رادع ( باز دارنده ) است که از ارتکاب رذائل حفظ مى نمايد. يک رادع قانون است که مجرم را عذاب و عقاب مى نمايد. ولى قانون رادع از جرم مشهود است. رادع از جرم مخفى نيست. و امّا رادع معنوى دين الٓهى ، رادع از جرم مشهود و مخفى هر دو است و انسان را تربيت مى نمايد و تهذيب اخلاق مى کند و مجبور بر فضائل مى نمايد. و اعظم جهت جامعه است که تکفّل سعادت عالم انسانى مى کند. اما مقصد از دين، دين تحقيقى است نه تقليدى. اساس اديان الٓهى است نه تقاليد بشرى.
مکاتيب عبدالبهاء، جلد ۳، صفحه ۱۰۸
اگر از "تقاليد بشرى" فارغ گرديم اهميّت دين را و تأثيرات عظيمه اى که در عالم انسان بر جاى نهاده انکار نتوانيم کرد. اين درست نيست که فقط ما به آنچه امروز بر سر دين آورده اند بنگريم و لزوم آن را انکار کنيم و يا چنانچه گفته اند دين را افيون جامعه پنداريم يا آن را "اساطير اوّلين" انگاريم.
مردمان جهان را از جهتى مى توان به دو دسته تقسيم کرد. دسته اى که مى پندارند که دين اساس سعادت بنى آدم است و سبب نجات ابدى است و دستۀ ديگر که مى گويند که دين سبب توقّف و مانع ترقّى است و حتّىٰ ما را به عقب مى کشاند.
و مى گويند در قرن بيست و يکم ، بشر به اندازۀ کافى ترقّى کرده است تا بتواند تکليف خويش را خود معيّن سازد و به امر و نَهْىْ ديگرى و تسلّط رؤسا و سيستم هاى دينى نيازى نداشته باشد.
هر يک از اين دو دسته يکديگر را با شدّت انتقاد مى کنند. يکى دلسوزى مى کند که چگونه آن دسته غافل است، جاهل است، اهل خرافات است يا متعلّق به قرون پيشين است. دستۀ ديگر به آن يک مى تازد که شما از کلام خدا سرپيچيديد و کافر و مرتدّيد و تخم گناه و فساد در جهان پراکنديد. در اين ميان نظر بهائيان چيست: حضرت بهاءاللّہ مى فرمایند :
دين نورى است مبين و حصنى است متين از براى حفظ و آسايش اهل عالم چه که خشية اللّہ ١ ناس را به معروف امر و از منکر نَهْىْ نمايد. اگر سراجِ دين مستور ماند هرج و مرج راه يابد. نيّر عدل و انصاف و آفتاب امن و اطمينان از نور باز ماند. هر آگاهى بر آنچه ذکر شد گواهى داده و مى دهد.
مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس، صفحه ۷۳
ايمان آتش عشق در دل ها مى افروزد و ما را به سوى معشوق حقيقى مى کشاند و "خشية اللّہ" يا ترس از خدا ما را از کار ناشايست باز مى دارد و اين همانند ترسى است که عاشق دارد که مبادا کارى کند که محبوبش از او روى بگرداند و عنايتش را از او برگيرد. اين است که ارادۀ معشوق را بالاتر از خواهشهاى نفس خويش مى شمرد و در راه محبّتش از آنچه مخالف رضاى اوست احتراز مى جويد. پس دين مانند چراغ هدايت است که راه سعادت را بر ما مى نمايد و در تهذيب اخلاق مى کوشد و به تعريف و ترويج فضائل عالم انسان مى پردازد. اديان علاوه بر آنکه قوانين اجتماعى براى تنظيم روابط مدنى در هر زمان وضع کرده اند، اين زندگانى فانى را معنائى جاودانى بخشيده اند. اين خدا ترسى و پارسائى است که بشر را از ارتکاب اعمال زشت منع مى کند و چون پليسى درونى زمام نفس اَ مّاره را در دست مى گيرد و از ارتکاب ناشايست باز مى دارد. اگر چنين مانع و رادعى در ميان نباشد هرج و مرج به راه مى افتد و مفاسد بسيار حاصل مى شود.
امّا نفوسى که از دين گريزانند و آن را سبب اختلاف و تأخّر و انحطاط مى دانند نمى توانند با ردّ دين و اتکّاء بر عقل و خرد انسان، اين حقيقت را انکار کنند که در اين زمان که بشر به مدد علم و دانش به ترقّيات شگرف رسيده و دين را به يک سو افکنده، مشکلات جامعۀ بشرى نه آنکه حلّ نشده بلکه دو چندان گشته است. پس درست نيست که وضع اسفناک کنونى دين را که نورش افسرده و چراغش خاموش گشته محک و ميزان داورى خويش دربارۀ پديدۀ دين قرار دهيم و به آن بتازيم و به خردگرائى خود بنازيم و بگوئيم که بشر تنها با عقل و درايت خود بر تمشيت امور خويش تواناست. بلى از بسيارى از جهات ترقّيات مادّى امروز که دستاورد علم و صنعت است سبب راحت ما است امّا آيا سعادت ما را نيز فراهم آورده است؟
يک نگاه به وضع کنونى کافى است که ما را يقين بخشد که بشر از درمان جسم عليل جهان که او را به بيماريهاى مهلکى دچار ساخته عاجز است. رقابت ها و خصومت ها بين دول و ملل هر روز آتشى برپا مى کند. تلوّنات ( به رنگ های مختلف در آمدن ) در عالم سياست هر روز به رنگى در مى آيد و ضررى تازه مى رساند. رقابت ها و مخاصمات بين ملل و بين کارگر و کارفرما و سرمايه داران و رنجبران همواره به خشونت مى انجامد، دسيسه هاى حزبى به نام آزادى و عدالت، ثروت و قابليّت انسانها را به هدر مى دهد و مفاسد اخلاقى و بى بند و بارى به بار آورده که اصالت و کرامت انسان را سلب کرده ما را به عالم حيوانى مى کشاند، آيا اين همه ثابت نمى کند که علم و صنعت و دانش که مولود فکر و عقل و خرد انسان است به تنهائى کافل سعادت انسان نمى باشد؟
از طرف ديگر مى بينيم که دين که اساسش بر الفت و محبّت است و محرّک معنوى انسان در سوق به سوى ترقّى و تعالى است، متأسّفانه با اميال و مطامع و اوهام به رنگ هاى گوناگون در آمدن، گونه گون شدن حرص و آز بشرى چنان آميخته که از مقصد اصلى باز مانده و نتيجۀ معکوس بخشيده است و به اين نتيجه مى رسيم که دين نيز از حصول سعادت بشر عاجز است و از چارۀ دردهاى بى درمان ما عاجز و ناتوان. طُرفه حکايتى است که اين دو دسته هر دو يکديگر را ملامت مى کنند و به جهل و ناتوانى محکوم مى سازند و ما در اين ميان چون مى بينيم که اهل اديان به اصحاب عقل و دانش مى تازند و مفاسد اجتماع کنونى را از رواج بى دينى مى دانند، به آنان حقّ مى دهيم و مى گوئيم درست مى گويند. و نيز وقتى دستۀ ديگر يعنى از اهل خرد و انديشه را مى بينيم که از دين که با اوهام و خرافات و تزوير و ريا ممزوج گشته و وسيلۀ مطامع سياسى شده و مروّج عقائد پوسيدۀ هزاران سال پيش گشته انتقاد مى کنند و از آن مى گريزند، به آنان نيز حقّ مى دهيم که راست مى گويند.
امّا بهائيان مى گويند به همان وجه که سوء استفاده از علم و دانش که سبب جنگ هاى مُدهش و سلاح هاى خانمان برانداز شده نبايد سبب شود که ما علم و صنعت را تخطئه نمائيم و آن را مضرّ به حال اجتماع شماريم به همان نحو نيز نبايد سوء استفاده از دين را که مضرّات بزرگى به بار آورده است بهانه اى براى حمله بر دين قرار دهيم و تأثيرات مهمّى را که دين در تمدّن عالم انسانى داشته است انکار کنيم.
حضرت عبدالبهاء مى فرمایند :
اديان موجوده اساسشان اساس واحد بوده و آن اساس حقيقت است و سبب الفت و محبّت بشر و علّت ترقّى نوع انسان است، لکن بعد از هر يک از مظاهر الهیّه کم کم آن نور حقيقت پنهان شد. ظلماتِ اوهام و تقليد به ميان آمد، عالم بشر گرفتار آن ظلمات گشت. روز به روز عداوت شديد شد تا به درجه اى رسيد که هر ملّتى دشمن ملّت ديگر شد. حالا ديگر بس است. بايد تحرّى کنيم، از اين اوهام بگذريم. الحمدللّہ کلّ بندگان يک خداونديم، جميع در ظلّ عنايت او هستيم، مشمول الطاف اوييم. خدا به جميع مهربان است، ما چرا نامهربان باشيم؟ خدا با جميع در صلح است، ما چرا در جنگ باشيم؟ جميع انبياء جهت تربيت آمده اند تا نفوس غير بالغه را به بلوغ رسانند و الفت و محبّت بين جنس بشر اندازند، نه بغض و عداوت. زيرا خدا از براى بندگانش خير خواسته نه شرّ . هر کس براى بندگان او شرّ خواهد مخالف خداست و بر مسلک الهی نيست.
خطابات عبدالبهاء، جلد ۲، صفحه ۳۴
خلاصله آنکه نبايد بر آنچه امروز بر سر اديان پيشين آمده ما را از لزوم اصل دين که براى اتّحاد و اتّفاق و ايجاد فضائى براى امتزاج افکار و آراء و ترقّى بشر به پايۀ بالاتر تمدّن انسانى ظاهر شده، منصرف سازد و بر آن دارد که آن را تخطئه کنيم و بگوئيم بايد دين را به کلّى کنار گذاشت. به همان وجه معايبى که از تمدّن مادّى کنونى که باعث اين همه آشوب و فساد و بى عدالتى در جهان گشته و جنگهاى خونين به راه انداخته و بمبهاى اتمى به کار برده نبايد ما را بر آن دارد که منکر لزوم و اهميّت علم گرديم بلکه بايد کارى کرد که اين دو سيستم دانش و انديشۀ بشرى با هم آشتى پذيرند و با يکديگر به پيش روند. در آثار بهائى در اين باره چنين آمده است:
... دو نداى فلاح و نجاح از اوج سعادت عالم انسانى بلند است ، يکى نداى مدنيّت و ترقّيات عالم طبيعت است که تعلّق به جهان ناسوت دارد و مروّج اساس ترقّيات جسمانيّه و مربّى کمالات صورى نوع انسان است که منبعث از افکار عاليّه و نتائج عقول سليمه است که به همّت حکما و فضلاى سلف و خلف در عرصۀ وجود جلوه نموده است و نداى ديگر نداى جانفزاى الهی است و تعاليم مقدّسۀ روحانى که کافل عزّت ابدى و سعادت سرمدى و نورانيّت عالم انسانى و حيات جاودانى است و اسّ اساس آن تعاليم و وصاياى ربّانى و نصائح و انجذابات وجدانى است که تعلّق به عالم اخلاق دارد و قوّۀ نافذه اش کلمة اللّہ است. ولى ترقّيات مدنى و کمالات جسمانى و فضائل بشرى تا منضمّ به کمالات روحانى و صفات نورانى و اخلاق رحمانى نشود ثمر و نتيجه اى نبخشد و سعادت عالم انسانى که مقصود اصلى است حاصل نگردد زيرا از ترقّيات مدنيّه و تزئين عالم جسمانى هر چند از جهتى سعادت حاصل و شاهد آمال در نهايت جمال دلبرى نمايد ولى از جهات ديگر خطرهاى عظيم و مصائب شديده و بلاياى مبرمه نيز حاصل گردد ....

منتخباتى از مکاتيب عبدالبهاء، جلد ۱، صفحه ۲۷۲

برخی از باورهای آئین بهایی



ایدۀ محوری این دیانت وحدت تمام انسانها است چیزی که بهائیان از آن با عنوان اصل وحدت عالم انسانی یاد می کنند و براساس این اعتقاد می کوشند تا تعصبهای نژادی ، جنسی و اعتقادی را از میان
بردارند . بهائیان معتقدند همه باید برای پیشبرد منافع مشترک بشریت با هم همکاری کنند .

نگاهی به برخی از باورهای این آئین :
بهائیان به یکتا پرستی اعتقاد دارند
دیانت بهائی ادیان گذشته را قبول دارد
دیانت بهائی این آموزه را ترویج می دهد که انسانها یک خانواده اند
و سرنوشتی مشترک دارن
تساوی زنان و مردان
رفع هر نوع تعصب
رفع فقر و ثروت بیش از اندازه
جستجوی مستقل حقیقت
تعلیم و تربیت جهانی
شکیبائی مذهبی
هماهنگی علم و دین
جهان مشترک المنافع ملتها
زبان مشترک و کمکی جهانی
:بهائیان می کوشند ارزشهای متعالی انسانی را ترویج دهند
درستکاری و صداقت
امانت
پاکدامنی و عفت
خدمت به دیگران
نیت پاک
کردار درست
یگانگی و وحدت